ذکرها و توسل‌های « کاپیتان پرایس »

ذکرها و توسل‌های « کاپیتان پرایس » shia+muslim                   
پای هر کدام از هشت سری « COD » که می‌نشینی آدرنالین خونت حسابی بالا و پایین می‌رود. هر لحظه انفجار، هر لحظه مردن، هر لحظه فریاد، هر لحظه دود و آتش، هر لحظه مغزهایی که روی دیوار پخش می‌شوند و جسدهایی که با چکاندن ماشه اسلحه ات این طرف و آن طرف می‌افتند... هیجان... دیوانگی...

 

اول: عراق، افغانستان، شوروی، کوبا، ویتنام... نام این کشورها شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟... گلوله؟ موشک؟ تانک؟ انفجار؟ خون؟ آوارگی؟ یا بهتر بگویم؛ در یک کلمه، جنگ؟... اما در کنار این « سه حرفی » ویران کننده، یک « سه حرفی » دیگر هم در ذهن من تداعی می‌شود: « COD » یا مخفف بازی « Call Of Duty »

دوم: پای هر کدام از هشت سری « COD » که می‌نشینی آدرنالین خونت حسابی بالا و پایین می‌رود. هر لحظه انفجار، هر لحظه مردن، هر لحظه فریاد، هر لحظه دود و آتش، هر لحظه مغزهایی که روی دیوار پخش می‌شوند و جسدهایی که با چکاندن ماشه اسلحه ات این طرف و آن طرف می‌افتند... هیجان... دیوانگی...

سوم: موقع حمله و عملیات که می‌شود لا به لای صداهای مهیب انفجار و شلیک‌های پی در پی و مابین جیغ هایی که دشمنانت هنگام مرگ می‌کشند، صدای فرمانده (کاپیتان پرایس) و هم رزم هایت را هم می‌شنوی که: « Kill those bas… »، « They 're  scared sh…less »، « Fu… you all! »، « Hot da… » و... و کلی کلمات و جمله های مگوی دیگر!

چهارم: بعضی کلمات بند سوم را نمی‌توانستم کامل بنویسم!

پنجم: کتاب سبز رنگی را که دوستم هدیه داده می‌خوانم. به « عملیات فاو » می‌رسم: « ایام فاطمیه بود. حال معنوی گردان بسیار بالا بود. نیمه شب‌ها وقتی برای نماز بلند می‌شدیم هیچ کس خواب نبود... »؛ « سه هزار غواص برای شروع حمله آماده شده اند. اگر موفق نشوند، کل کار شکست خواهد خورد. بچه‌ها همه مشغول دعا بودند. صدای ناله های یا زهرا قطع نمی‌شد... »؛ « رمز مقدس یا فاطمة الزهرا... »؛ « بچه‌ها حال عجیبی داشتند. بعد از نماز مغرب بچه‌ها دور هم جمع شدند. توسل به حضرت زهرا داشتیم. صدای ناله بچه‌ها قطع نمی‌شد... ».

ششم: کتاب، چیزی را ته دلم تکان می‌دهد...

هفتم: در راه محل کارم. میله توی راهروی اتوبوس را گرفته ام و بیرون را از پشت پنجره‌های بزرگ و دودی رنگ نگاه می‌کنم. صحبت‌های دو پسربچه راهنمایی یا شاید هم دبیرستانی که دو قدم آن طرف‌تر نشسته اند توجهم را جلب می‌کند. درباره آخرین نسخه COD حرف می‌زنند که تا چند ماه دیگر قرار است بیاید و بازار بازی‌ها را بترکاند. از همین حالا هیجان را توی لحنشان می‌خوانم. دوباره بیرون را نگاه می‌کنم، اتوبوس دارد از کنار گلستان شهدا عبور می‌کند اما کسی حرفی نمی‌زند، اینجور موقع‌ها اگر پیرمردی توی جمع باشد بلند می‌گوید: « شادی روح شهدا، صلوات »... اما پیرمردی نیست، صلواتی هم نیست، ولی حرف از COD هست...

هشتم: زودتر از همیشه پیاده می‌شوم. تا به محل کارم برسم فکر می‌کنم... قدم می‌زنم و فکر می‌کنم....

نهم: COD و آمریکای همیشه قهرمانش، COD و کماندوهای صورت زخمی اش،  COD و چشم آبی‌های ضد تروریستش،COD و خاور میانه همیشه تروریستش، COD و کلمات آن طوری اش (که نتوانستم کامل بنویسمشان !)، COD و تصاویر دیوانه کننده اش، COD و... دارد جای چه چیزی را پر می‌کند؟ حواسمان را به کجا پرت کرده؟ اصلاً تا کجا جلو آمده؟ تا ویترین مغازه‌های بازی فروشی؟ تا صفحه مانیتورها؟ تا داخل اتوبوس ها؟ تا بحث‌های دو پسر نوجوان؟ تا کنار گلستان شهدا؟... نه رفیق!... تفنگ کاپیتان پرایس نزدیک‌تر از این حرف هاست، سرت را که بچرخانی، خواهی دید... درست رو شقیقه ات...!

دهم: راستی، داشت یادم می‌رفت که اسم کتاب سبز رنگ را بگویم... « یا زهرا »...

کلید واژه های مطلب: ذکرها   Ùˆ   ØªÙˆØ³Ù„‌های   Â«   Ú©Ø§Ù¾ÛŒØªØ§Ù†   Ù¾Ø±Ø§ÛŒØ³   Â»   shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.