مصاحبه با مستبصر ژاپنی (بخش پایانی)

مصاحبه با مستبصر ژاپنی (بخش پایانی) shia+muslim                   
مهریه من تنها یک سکه بود که با آن یک لوستر برای خانه مان خریدم. گفتم امام علی زره شان را فروختند و اساس زندگی تهیه کردند، اگر من شیعه ام باید مثل ایشان کار کنم.

مصاحبه خبرنگار مصاف با مستبصر ژاپنی، خانم اتسوکو (فاطمه) هوشینو.

من همین طور ادامه می دادم  و مطالعه می کردم، یک روز در یک سایت اسلامی صحبت می کردم، مثل چت روم، با مسلمانان که یک پیام را دیدم که می گفت: آیا دختر شیعه ای اینجا هست؟

بدون فکر کردن جواب دادم: بله

چون من تازه شیعه شده بودم خیلی خوش حال بودم و افتخار می کردم که بگویم من شیعه هستم.

در آن زمان همسرتان ایران بودند؟

بله، ایشان نمی دانستند که من ژاپنی هستم ولی بعدا گفتم که ژاپنی هستم و تازه مسلمان شده ام و تازه شیعه شدم و چون دوست مسلمانی ندارم به اینجا میایم و با مسلمانان صحبت می کنم.

ما فقط تایپ می کردیم و یکدیگر را ندیده بودیم، من از اخلاق و گفتار ایشان خوشم آمد و ایشان هم همین طور.

البته من قبل از این که آن شب با ایشان آشنا بشوم، نماز خوانده بودم و دعا کرده بودم.

 وضعیت زندگی من خیلی سخت بود. من هر روز با خانواده ام می جنگیدم و هم در جامعه سختی های فراوانی داشتم، حتی راه رفتن هم برایم سخت بود؛ چون خیلی نگاهم می کردند. حتی غذا یا نماز، روزه و... .

مثلا به من می گفتند: چرا غذا نمی خوری؟ من می گفتم: رژیم دارم، چون اگر می گفتم مسلمان شدم، خیلی رفتار آنها بد می شد معمولا من این طور جواب میدادم که کارم خیلی دشوار نشود.


خانواده نمی دانستند که شما مسلمان شده اید؟

چرا، آنها هم خیلی عصبانی می شدند، وقتی روزه داشتم و یا وقتی نماز می خواندم، فکر می کردند من تحت شست و شوی مغزی قرار گرفتم و وقتی نماز می خواندم مادرم پیش من می آمدند و نمک دور من می ریختند، فکر می کردند که من جن زده شده ام. اینجا از اسپند استفاده می کنید اما آنجا از نمک استفاده می کنند.

من دعا کردم و با خدا صحبت می کردم که: « وضعیت من خیلی سخت است، من همان طور که می فرمایید تحمل می کنم اما دیگر دارد طاقت فرسا میشود. تو من را هدایت کردی پس کمکم کن. بعد آن شب شوهرم را در آن سایت دیدم. »

من همان طور که به خداوند اعتقاد داشتم، به دعای خودم هم اعتقاد داشتم ولی تا زمانی که اینجا بیایم و ازدواج کنم هفت سال طول کشید، هفت سال بدون دیدن یکدیگر انتظار کشیدیم.

بعد از هفت سال شما به ایران آمدید؟

بله، اول برای مسافرت آمدم و یک ماه و نیم ایران بودم و بعد تصمیم قطعی گرفتم و برگشتم به ژاپن و به پدر و مادرم گفتم که من با یک آقای ایرانی ازدواج می کنم.

نطرشان چه بود؟ ناراحت شدند یا اجازه دادند؟

آن ها هم می دانستند که من هفت سال تحمل می کردم و انتظار می کشیدم و آن ها هم رهایم کردند، می دانستند که من تصمیم خودم را عوض نمی کنم.
 
الان در ژاپن زندگی می کنید؟

نه، من در تهران زندگی می کنم.

چند سال است که به تهران آمده اید؟ 

من چهار سال پیش به تهران آمدم. قبل از آشنا شدن با همسرم من آرزو داشتم که به یک سرزمین اسلامی مهاجرت کنم؛ چون در قرآن هم آمده، هر کس مهاجرت کند به خاطر خدا و پیامبر، میبیند که گشایش و گستردگی در کارش خواهد شد و این که بعد از آن بجنگد و جهاد کند می بیند که خدا چقدر بخشنده است، و من آرزو داشتم که مهاجرت کنم.

هشت سال انتظار کشیدم و واقعا سخت بود و دیوانه کننده. ولی بالاخره تا به چیز خوبی دست پیدا کنیم باید بهایش را بپردازیم و من فکر می کردم که دارم بهایش را می پردازم، و تحمل می کردم.
 
من به ایران مهاجرت کردم و خدا را شکر می کنم. این کشور ولایت فقیه را دارد و دلیل ماندگاری این کشور ولایت فقیه است و اگر کشور دیگری به اینجا حمله کند من از اینجا نمی روم. ژاپن هم برای من عزیز است، اما اینجا وطن معنوی من است.

الان با خانواده تان ارتباط داری؟

بله، به صورت تلفنی؛ ولی هنوز در این چهار سال به آنجا نرفته ام.

سخت نبوده در این چهار سال؟

چرا، بالاخره هرجا که باشیم سختی هایی داریم. آنجا که بودم سختی هایی داشتم و اینجا هم سختی هایی هست؛ ولی خوبی های اینجا از آنجا، معنی بیشتری دارد.
بعضی ها از من می پرسند که چرا از ژاپن به ایران آمدی؟ دیوانه شده ای؟ زندگی آنجا خیلی خوب تر است!

من به آنها می گویم که زندگی آنجا از نظر مادی خیلی خوب است، اما من خوبی های معنوی اینجا را انتخاب کردم، اینجا از نظر معنوی خوب است.

شما به عنوان کسی که به دور از اسلام بزرگ شده اید، فکر می کنید چه چیز باعث میشود به سمت اسلام نیایند؟

آن ها از حق و حقیقت می ترسند، نه فقط ژاپنی ها، بلکه در کل این که اعتقاداتت را از اول بنا کنی سخت است و جراتش را ندارند.

درباره مقوله ولایت فقیه چه چیز برایتان جذابیت داشته که الان هر جا میروید در این زمینه صحبت می کنید؟ 

بعد از آمدن به ایران، من هر روز تلویزیون را نگاه می کردم و از همسرم سوالاتم را می پرسیدم. البته آن موقع صحبت آقا را نمی فهمیدم، چون فارسی بلد نبودم، ولی وقتی ایشان را در تلویزیون می دیدم، فکر می کردم که ایشان در دنیای جاری عاقل ترین آدم و هم تنها ترین آدم است. این برداشت من از ایشان بود و همین احساس من را خیلی جلب کرد و بعد کم کم در مورد ولایت فقیه می شنیدم و می خواندم. بیت رهبری هم می رفتم و پشت ایشان نماز می خواندم.

به طور خیلی خلاصه، خیلی ها می گویند و درست است که اعتقاد به خدا، اعتقاد به حضرت رسول است و اعتقاد به حضرت رسول، اعتقاد به ائمه است و اعتقاد به ائمه، اعتقاد به غیبت امام زمان؛ همین طور برای من، اعتقاد به امام زمان، اعتقاد به ولی فقیه است.

خیلی ساده است، من همین طور ساده برداشت کردم و بر عکس هم می توان گفت: کسی که اعتقاد به ولایت فقیه نداشته باشد اعتقادش به خدا هم در شک است.
 
نظرتان در مورد حجتیه چیست؟

در قرآن نوشته شده است، مسحیت ، یهودیت و...  در اثر حسادت گمراه شدند، همین امر را من در داستان حجتیه دیدم. حسادت برای انسان بدترین چیز است و همه چیز را خراب می کند و همه را گمراه می کند. اول حسادت و بعد راحت طلبی را پشت این قضیه دیدم؛ حجتیه راحت تر است، احتیاج ندارند بجنگند، زحمت بکشند و ... . فقط می گویند یا اماما، یا صاحب الزمان و دعای فرج می خوانند.

خدا می فرمایند، «خدا تشخیص می دهد که چه کسانی جهاد کردند»؛ منظور این است که باید جهاد کنی و جهاد گرها و خانه نشینان از نظر خداوند یکی نیستند.

به عنوان حرف پایانی چیزی ندارید؟

و مکروا مکر الله والله و خیر الماکرین. با حادثه یازده سبتامبر مسلمان شدم و با غلط های وهابیون در قرآن شیعه شدم.

 

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.