گرچه جایت خالی ست...

گرچه جایت خالی ست... shia+muslim                   
حرفهای نگفته همسر یک شهید

یا من بیده ناصیتی

درون‌گرا شده‌ام. شاید هم بودم و خبر نداشتم. چه مربوط به گذشته‌ها باشد چه نه، واقعیت این است که در خودم فرو رفته‌ام. مدام دنبال یک گوشه‌ خلوت می‌گردم؛ یک‌گوشه خلوت که هیچ راه نفوذی نداشته باشد؛ گوشه خلوتی که حتی اکسیژن را هم به زور راه دهد. پنج ماه گذشته.

اوضاع هنوز عوض نشده. هنوز عادت نکرده‌ام به نبودنت. هنوز عکس‌هایت را ورق می‌زنم؛ هنوز حرف می‌زنم؛ صدای خیالاتم بلند‌تر شده است. هنوز با من قدم می‌زنی؛ هر‌روز صبح برایت چای دم می‌کنم، گردو می‌شکنم، هنوز هر روز صبح می‌فرستمت سر کار و به نظرم سحر‌خیز‌تر شده‌ای. 

پسرمان هم هنوز عادت نکرده؛ هنوز مثل همان اوایل، وقتی از بیرون به خانه بر‌می‌گردد اتاق‌ها را زیر‌و‌رو می‌کند، به بهانه‌ی پیدا کردنت. غروب‌ها ساعت را نگاه می‌کند، منتظر صدای زنگ در می نشیند؛ تلفن که زنگ می خورد با عجله می دود تا شاید صدایت را بشنود. روزها روی دلم سنگینی می کند. کاش بودی پدر پسر کوچکم. این روز‌ها حال اهل و عیالت چندان خوب نیست.    

عصر‌ها می‌رویم امامزاده؛ جایت خالی؛ جایت خیلی خیلی خالی. من و پسرت می رویم قسمت زنانه. کسی یک ساعت دیگر کنار درب خروجی منتظرمان نیست، اما هنوز به یک ساعت نرسیده دلم شور می زند که نکند بیش از انداره منتظر بمانی. نه... از قرار بعد از زیارت هیچ خبری نیست.     

توضیحش برای همه سخت است. مهم نیست. کم کمَک یاد می گیرم که دل به آدم‌ها نمی‌شود بست. آدم‌ها زیاد توضیح می‌خواهند. کمتر حال هم را می‌فهمند. تو حالم را بهتر می‌فهمی؛ حیف که جایت خالی ست.    

خب این خود‌خواهی بود اگر برای خوب ماندن حال من می‌ماندی. برای ما سخت هست اما بد نیست. خیلی فرق است بین این که سخت باشد یا بد. من و پسرت می‌فهمیم. می‌فهمیم که سخت هست، اما بد نیست. آدم‌ها کمتر حال ما را می‌فهمند. کمتر حال هم را می‌فهمند. شاید به خاطر همین هم هست که این روزها، کمتر حال هم را می‌پرسند. شاید هم ما متوجه فهمیدنشان نیستیم.    

لباس سفیدت هنوز چرک است. نگهش داشته ام برای یادگاری. شاید یک روز که حالم بهتر بود بشورمش؛ با دست می‌شویم؛ اتو می‌کنم؛ آویزانش می‌کنم سر جای همیشگی؛ و نگهش می دارم برای یادگاری؛ روزی اندازه ی پسر کوچکمان می شود. از مُد اگر نیفتاده باشد، شاید تنش کرد. شاید آن روز پسر کوچکمان هم دلش بخواهد مثل تو فکر کند. اگر از مُد نیفتاده باشی.  

برای خودم یک دست لباس نو خریده بودم؛ گذاشته بودم وقتی برگشتی بپوشم. آن را هم نگه می‌دارم برای یادگاری. راستش را بخواهی به فروشنده گفته بودم اگر اندازه ام نبود پس می‌آورم تا بزرگترش را بگیرم. هنوز نپوشیدمش. نمی دانم اندازه‌ام هست یا نیست.    

من و پسرت هنوز هم از حشرات می‌ترسیم. حواسمان هست که پنجره‌ها باز نماند. اما بالاخره گاهی در مخمصه می‌افتیم. یاد گرفته ایم که نترسیم. خیلی خوب که نه، اما در حال یاد گرفتنیم. مجبور که باشی، تنها که باشی، یاد می گیری. آنقدر خوب یاد می گیری که فراموشت می‌شود روزهایی را که از ترس یک حشره‌ی سیاه جیغ می‌کشیدی؛ به اتاقی فرار می‌کردی؛ در را می‌بستی و حتی زیر در هم یک پارچه می‌چپاندی تا مبادا از شکاف باریک زیر در چیزی آرامشت را تهدید کند. بعد تلفن را برمی‌داشتی و به همسرت زنگ می‌زدی تا زود خودش را برساند. بعد می‌نشستی به انتظار آمدن یک قهرمان. یک قهرمان که خانه ات را اَمن می کند. امن برای یک زندگی آرام و بی دردسر.    

برای آدم ها یک نیاز ضروری ست؛ امنیت؛ حتی از آب هم ضروری‌تر، تا بشود آسوده زندگی کرد؛ حمام رفت؛ قدم زد؛ بازی کرد؛ حرف زد؛ فکر کرد؛ تفریح کرد؛ مسافرت رفت؛ شاد بود؛ شاد بود؛ شاد بود. حفظ امنیت شبیه حفظ آب نیست. با صرفه‌جویی در مصرف حفظ نمی‌شود. کمی سخت هست، اما بد نیست. حتی اگر کسی حواسش نباشد به سختی حفظش، باز هم بد نیست. از امنیت مهم تر هم چیز‌هایی هست. چیز‌های مهم‌تری که برای آدم‌ها ضروری ست. حتی از آب هم ضروری‌تر. حتی از نفس کشیدن هم مهم تر. چیز های مهم تری که حفظ کردنش توفیقی ست که نصیب هر کسی نمی شود.     

حس غرور نه، اما از این که حس می کنم حیف نشدی خوشحالم. از این که بی‌فایده نرفتی. از این که در بستر بیماری نیفتادی. از این که شبیه یک قهرمان افسانه‌ای رفتی. در کنارم نیستی اما باور دارم که هنوز زنده‌ای؛ هنوز هستی. باور دارم که تو یادم دادی حشرات سیاه، ترسناک نیستند. باور دارم که هنوز هم شب‌ها در خانه را تو قفل می کنی. باور دارم که هنوز هم حواست به تربیت کودکمان هست. باور دارم که برای نماز صبح بیدارمان می‌کنی.

باورش سخت هست اما دروغ نیست. باور دارم تاریخ در حال ساختن یک عمارت بزرگ است؛ یک عمارت با شکوه که روزی به اتمام می رسد. و باورم دارم که سهم من و تو و پسر کوچکمان  یک آجر بوده در ساختن این عمارت با‌شکوه. کم هست؛ شاید حتی به چشم هم نیاید؛ اما عمارت که ساخته شد، دیدنی ست.     

زن‌ها و مرد‌ها فرق می کنند با هم. شاید مسیرمن فرق می کند با تو. هر دو به یک جا می رسیم. اما من از یک جاده، تو از یک جاده. من باور دارم که در یک نقطه باز هم به هم می رسیم.     

نگران ما نباش. ما زندگی می‌کنیم. به یادت هستیم؛ هم من، هم پسر کوچکمان. هیچ وقت نگران ما نباش؛ ما بزرگ می شویم؛ هم من هم پسر کوچکمان. می دانم که سخت است. اما بد نیست...هیچ کجایش بد نیست. باورش سخت هست. اما باور کن که برای ما بد نیست...بد نیست...هیچ کجای سختی‌هایش برای من و پسر کوچکت بد نیست... .

کلید واژه های مطلب: گرچه   Ø¬Ø§ÛŒØª   Ø®Ø§Ù„ÛŒ   Ø³Øª            shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.