پاستیل خرسی

پاستیل خرسی shia+muslim                   
داستان کوتاه با موضوع سبک زندگی و چگونگی تاثیر سبک زندگی ناصحیح بر نگرش‌های دینی

یا من بیده ناصیتی

باد پرده‌های اتاقش را از پنجره بیرون کشیده بود. سیاهی شب درون اتاقش خزیده بود. نور‌پردازی مسخره‌اش، از اتاق یک فضای دلگیر ساخته بود؛ یک فضای گریه‌دار؛ یک فضای بی‌معنی لابلای یک چهاردیواریِ قرمزِ خط‌ خطی کننده ی اعصاب. کفش های کتانی اش را از لبه ی تختش آویزان کرده بود و به نظرش می آمد که اتاقش را زیبا تر کرده. یک بسته پاستیل روی تختش پخش‌و‌پلا بود. ساعت نه شب بود و هنوز برنگشته بود.    

پنجره‌ی اتاقش را بستم. پرده‌ی همیشه گند گرفته‌ی اتاقش را کشیدم. هیچ زیر بار نمی‌رفت که از پنجره‌ی ساختمان‌های روبرو اتاقش خوب پیدا بود. اتاقش دلگیر‌تر شد. دیگر نه راهی برای عبور هوا می‌ماند نه راهی برای نفوذ نور. خودش هم برای فرار از همین دلگیری فضا پنجره را باز می کرد.    

پدرش روبروی تلوزیون خوابش برده بود. چائیش یخ کرده بود و دلم نمی آمد به خاطر یک چای سرد از دهن افتاده بیدارش کنم. حتی دلم نمی‌خواست در اضطرابم شریک شود. آرام رویش را کشیدم تا بیدار نشود. ساعت می‌دوید و هیچ دلم نمی خواست از این دیر تر شود.    

بیست سال پیش که به دنیا آمد یک دفتر صد برگ خریدیم. روی جلدش یک عکس سه نفره از خودمان چسباندیم. با پدرش قرار گذاشته بودیم اسم دفترمان را بگذاریم دفتر تعلیم و تربیت، خیلی علمی، خیلی حساب شده. فکر کرده بودیم اسم همه‌ی آدم‌ها یا همه‌ی چیزهایی که ممکن بود بر تربیت کودک دلبندمان اثر بگذارد را بنویسیم؛ و خوب حواسمان باشد تا چیزی از قلم نیفتد.

خُب این آرزوی هر پدر و مادری ست که فرزندشان را، ثمره ی زندگیشان را، خوب تربیت کنند؛ این که عیب‌و‌آر نیست؛ زیر سوال رفتن آزادی و اختیار کودک هم نیست. بچه را بالاخره یک کسی تربیت می کند؛ یا پدر و مادرش، یا پدر بزرگ و مادربزرگش، یا خاله های مهدکودک، یا تلوزیون، یا CD های فیلم و کارتون، یا کتاب های قصه و یا حتی بچه ی همسایه ی دیوار به دیوار. بالاخره یک نفر هست تا مسئولیت تربیت بچه را به عهده بگیرد. ما خودمان به عهده گرفتیم؛ من و پدرش؛ و احساسمان این بود که همه ی عوامل تحت کنترل ماست.    

و حالا بعد از بیست سال دفتر صد برگمان پر شده بود؛ پر از اسم آدم‌ها، پر از اسم فضا‌ها، حرف‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها، کار‌ها، برنامه‌ها، امامزاده‌ها، سفرها، در آمد‌ها، وام‌ها، اسم مدرسه‌ها، هم‌کلاسی‌ها، چیدمان خانه‌ها، خوراکی‌ها، لباس‌ها، خریدها، حتی تغییر مدیریت‌ها .... اوووووه.....و با وجود این که بهترین فرصت‌های دونفره‌ی من و پدرش صرف ورق زدن و بررسی دفتر صد‌ برگمان شده بود اما انگار هیچ چیز تحت کنترل ما نبود.    

تقصیر ما بود شاید. شاید چیزی از قلم افتاده بود؛ یا شاید در بررسیمان دچار اشتباه شده بودیم. مثلا شاید باید به جای هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار شهربازی می‌رفتیم. شاید هر‌هفته به شهربازی رفتن عادت خوبی نبود؛ عادت به جیغ‌و‌ویغ بی‌معنی؛ عادت به دوستی‌های بی‌هوا؛ خُب بچه‌ها  را بی‌معنی می‌کند. تکرار تجربه‌ی پینوکیو چندان هم عجیب‌و‌غریب نیست. شاید لازم بود به جای بستنی وانیلی بیشتر بستنی توت فرنگی می‌خریدیم. نان باگت هم بی‌تاثیر نیست؛ همین‌طور آن وام کذایی. احتمالا همین بی‌دقتی‌ها ذائقه اش را عوض کرده بود؛ والّا باید الان به جای پاستیل خرسی، روی تختش پر از نخودچی و کشمش بود.    

شاید اصلا همان خانه‌ی قدیمی پدری شوهرم بهتر بود برای زندگی. خانه‌مان را نباید عوض می‌کردیم. یک حیاط بزرگ داشتیم با حوض مربعی. کف حوض آبیِ‌آبیِ‌آبی. آبِ‌شهرداری روزی دو بار حوضمان را پر می‌کرد. عادت کرده بود به آب‌بازی؛ به درخت انار، به فضای باز، به عطر خوش درخت انگور، به پیچیدن صدای باد میان برگ‌ها، به ترس‌های شیرین، ترس از جهش ناگهانی یک حشره ی ناشناخته لابلای آجرهای آفتاب خورده؛ و حالا لابلای یک چهار دیواری قرمزِ دلگیر گیر کرده بود و پرده‌هایی که هر از چند گاهی مادرش آن‌ها را می کشید تا مبادا کسی از پنجره های روبه‌رو طفل معصومش را دید بزند.    

دلم یک دفتر صد برگ نو می‌خواست؛ این بار مثل یک دفتر آشپزی؛ مثل طریقه‌ی پختن عدس پلو برای سه نفر، دو پیمانه برنج، یک پیمانه عدس، نصف یک مشما گوشت تخت شده‌ی فریز شده، یک پیاز متوسط، نمک، فلفل، زردچوبه، دارچین به مقدار لازم، یک پیمانه کشمش، سر یک قاشق چایخوری زعفران، سرخ کردن گوشت و پیاز، دم کردن برنج و عدس با توجه به همه‌ی ظریف کاری‌های زنانه، ریختن توی دیس، تزئین با گوشت چرخ کرده و کشمش و زعفران، یک عدس پلوی خوشمزه؛ گرچه دختر من عدس پلو هم نیست. به هر حال دفتر صد برگمان چیزی کم داشت؛ چیزی شبیه دانستن میزان نمک برای خوش طعم شدن عدس‌پلو؛ چیزی شبیه دانستن میزان عوامل اثر گذار لازم یا چگونگی ارتباط همه‌ی عوامل بد و خوب برای تربیت بهترین دختر دنیا.    

ساعت از نه‌و‌نیم گذشته بود. از لابلای پاستیل‌های پخش شده روی تختش یکی را برداشتم؛ چندان هم بد مزه نیست؛ حتی می توانست بهتر از نخودچی‌و‌کشمش باشد. عادت کردن کار سختی نیست. اولش سخت است، دوّمش آسان.     

در اتاقش را بستم. روبروی تلوزیون نشستم و به بافتن بافتنی‌ام ادامه دادم. پدرش هنوز خواب بود. دلم می‌خواست تنها به یک چیز فکر کنم؛ به عادت کردن به طعم خوش پاستیل خرسی؛ به عادت کردن به این فکر که هیچ‌کس این همه بیکار نیست تا از پنجره ی اتاقش اتاق دخترم را دید بزند. دلم می‌خواست حین بلعیدن پاستیل خرسی و عادت کردن به همه‌ی بی‌مزگی‌هایش  به این فکر کنم که شاید دیر آمدن یک دختر بیست ساله چندان هم مساله‌ی مهمی نیست.


کلید واژه های مطلب: پاستیل   Ø®Ø±Ø³ÛŒ   shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.