معلمی گرچه شغل انبیاست...

معلمی گرچه شغل انبیاست... shia+muslim                   
نمی شود که به زور کسی را در اتاق در بسته ای نگه داشت و علامه اش کرد. آدم‌ها را جان به جانشان کنی از جبر و زور می‌گریزند.

یا من بیده ناصیتی

معلمی گرچه شغل انبیاست اما همه ی معلم ها که شغلشان شغل انبیا نیست. معلم ها هم آدم هایی هستند مثل ما. صبح از خواب بیدار می شوند، دست و صورتی می شویند، بعضی نماز صبحی می خوانند، صبحانه می خورند، حاضر می شوند، راه می افتند، معطل اتوبوس می مانند، ساعت مچی یشان را با خشم نگاه می کنند، به مدرسه می رسند، درس می دهند، چای می خورند، دوباره درس می دهند و احتمالا گاهی بیش از بچه ها منتظر زنگ پایان کلاس اند.

نمی شود که به زور کسی را در اتاق در بسته ای نگه داشت و علامه اش کرد. آدم ها را جان به جانشان کنی از جبر و زور می گریزند. معلم ها هم گاهی دلشان می خواهد از درس و مدرسه و همه ی دانش آموزان فرار کنند و به این فکر کنند که در همه ی این سال ها چه تدریس کرده اند؟! مثل همه ی دانش آموزان که حداقل یک بار در طول دوران تحصیلشان به این تناقض می رسند که مشغول آموختن چه هستند؟ معلوم نیست که هر کس به چه جوابی می رسد اما آنچه مسلم است این است که این سوال حداقل یک بار از ذهن همه ی آدم ها می گذرد. انگار که جزئی از مغز آدم هاست.

یادم هست که دلم می خواست معلم شیمی شوم. از دنیای ذره های بی نهایت ریز بگویم تا اَبَر ستاره ها که دقیقا نمی دانم چیست. احتمالا در هفته 3 روز مجبور به تدریس بودم. 1 شنبه ها بین دو زنگ تاریخ و ریاضی. 2 شنبه ها بین دو زنگ فیزیک و زبان فارسی و 3 شنبه ها بین دو زنگ جغرافی و دینی.

بچه ها خودشان می دانند که شیمی چه درس شیرینی ست. ریاضی هم درس شیرینی ست. و زبان فارسی. و دینی از همه ی آن ها شیرین تر. بچه ها اگر ربط شیمی و ریاضی و دینی را هم می دانستند خوب بود. اگر اصلا ربطی بود خوب بود. آدم ها تکه تکه شده اند انگار. در تاریخ از انسان های اولیه می گویند و در دینی از آدم و حوا. حیف شده اند انگار. حیف شده ایم انگار. بی ربط شده ایم انگار. یک پایمان در مسجد و یک پایمان در بانک. یک پایمان امامزاده و یک پایمان سینما. مرگ بر اسرائیل و گوشی های نوکیا. حیف شده ایم انگار.

ربطش به ما چیست و دخلش به ما چه را نمی دانم ولی همین فکر و خیالات که به ذهنم آمد، فکر و خیال دبیری شیمی از کله ام پرید. که مبادا در میان کلاس کودک نادانی بپرسد :" ربط مولکول هسته ی زرد آلو با سیاره ی کوچک یخ زده ای که در فاصله ی میلیاردها سال نوری از ما وجود دارد چیست؟"

که اگر گیر کنم در چنین شرایطی مجبورم  بگویم:" این سوال را از دبیر دینی ات بپرس." آن وقت باید با پرسیدن مسئله ی پیچیده ای در مورد تعداد مولکول های موجود در نیم لیتر آب، کلاس را به همهمه کشانده، و برای تمام شدن وقت کلاس هزار عدد صلوات بفرستم. با شنیدن صدای زنگ از کلاس بگریزم، از کنار معلم دینی که اوهم فرق چندانی با من ندارد عبور کنم، برایش آرزوی موفقیت کنم، کیف و دفتر و دستکم را از اتاق معلم ها جمع کنم، مدرسه و همه ی دانش آموزان را پشت سر بگذارم.

بیرون بروم و در یک هوای نیمه ابری با نم نم های لطیف باران قدم بزنم، سرم را رو به آسمان بلند کنم، خورشید را از پشت ابر ببینم و با خودم بگویم :" راست می گفتند که معلمی شغل انبیاست..."


کلید واژه های مطلب: معلمی   Ú¯Ø±Ú†Ù‡   Ø´ØºÙ„   Ø§Ù†Ø¨ÛŒØ§Ø³Øª            shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.