اشعار مهدوی

اشعار مهدوی shia+muslim                   
مجموعه کامل اشعار مهدوی مرحوم قیصر امین پور


روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها...

هر روز بی تو
روز مباداست

___________________________________________________________________________________

چشم‌ها پرسش بی‌پاسخ حیرانی‌ها
دست‌ها تشنه تقسیم فراوانی‌ها

با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغ‌های دل ما، جای چراغانی‌ها

حالیا! دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی‌سر و سامانی‌ها

وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!
ای سرانگشت تو آغاز گل‌ افشانی‌ها!

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل‌ها و غزل‌ خوانی‌ها...

سایه امن کسای تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عریانی‌ها

چشم تو رایحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی‌ها

____________________________________________________________________________________

طلوع مى کند آن آفتاب پنهانى
 زسمت مشرق جغرافیاى عریانى 

دوباره پلک دلم مى پرد، نشانه چیست؟
 شنیده ام که مى آید کسى به مهمانى

کسى که سبزتر است از هزار بار بهار
  کسى، شگفت کسى، آن چنان که مى دانى 

تو از حوالى اقلیم هر کجا آباد بیا
 که مى رود شهر ما رو به ویرانى 

در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست
 که روشن است در این کوچه هاى ظلمانى 

کنار نام تو لنگر گرفت کشتى عشق
 بیا که نام تو آرامشى است توفانى

____________________________________________________________________________________

باران
    بهاران را
        جدّی نمی‌گیرد.
چشمان من
    خیل غباران را.

هرچند
    از جاده‌های شسته رُفته،
    از این خیابان‌های قیر اندود
        دیگر غباری برنخواهد خاست؛

هرچند
    با آفتاب رنگ و رو ر‌َفته
    از روی این دریای سرب و دود،
        هرگز بخاری برنخواهد خاست؛

امّا،
    حتّی سواد هر غباری نیز
    در چشم من دیگر
        معنای دیدار سواری نیست؛

این چشم‌ها
    از من دلیل تازه می‌خواهند!

____________________________________________________________________________________

تو بیایی... 

بی‌تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‌های نگران، آینة تردیدند

نشد از سایة خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گِرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پیِ خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند، ولی ماهی‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پیِ دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه، به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی، همه ساعت‌ها، ثانیه‌ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

____________________________________________________________________________________

لحظة عظیم صعود 

بوی سپند و کُندر و عود آمد
مردی که بند زجرگشود آمد

مُردیم از رکود در این مرداب
تا لحظة عظیم صعود آمد

دیدی چگونه آن یل خونین یال
با بال‌های زخم فرود آمد

از بس که عاشقان به عدم رفتند
در عشق وقفه‌ای به وجود آمد

روزی که اضطراب به خود لرزید
نوبت به اعتماد و خلود آمد

موسی تبار، مرد شبان شولا
در گرگ و میش آتش و دود آمد

مقصود هر قصیده که می‌خواندیم
مضمون هر چه شعر و سرود، آمد

فصل فریب و فاجعه پایان یافت
مردی که نبض حادثه بود، آمد

 

کلید واژه های مطلب: اشعار   Ù…هدوی   shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.