سرگذشت مادر بزرگوار حضرت ولى عصر (ع)

سرگذشت مادر بزرگوار حضرت ولى عصر (ع) shia+muslim                   
فرمود: میخواهم ده هزار دینار یا مژده مسرت انگیزى بتو بدهم، کدام یک را انتخاب میکنى؟ عرض کرد: مژده فرزندى بمن دهید! فرمود: تو را مژده بفرزندى میدهم که شرق و غرب عالم را مالک شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس که پر از ظلم و جور شده باشد.

در غیبت شیخ طوسى‏ «1» از بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابو ایوب‏ انصارى و یکى از شیعیان مخلص حضرت امام على النقى و امام حسن عسکرى علیهما السّلام و در سامره همسایه حضرت بود روایت کرده که گفت: روزى کافور غلام امام على النقى علیه السّلام نزد من آمد و مرا احضار کرد، چون خدمت حضرت رسیدم فرمود:
اى بشر! تو از اولاد انصار هستى‏ «2» دوستى شما نسبت بما اهل بیت پیوسته میان شما برقرار است، بطورى که فرزندان شما آن را بارث میبرند و شما مورد وثوق ما میباشید.
میخواهم ترا فضیلتى دهم که در مقام دوستى با ما و این رازى که با تو در میان میگذارم بر سایر شیعیان پیشى گیرى.
سپس نامه پاکیزه‏اى بخط و زبان رومى مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارک مهر نمود و کیسه زردى که دویست و بیست اشرفى در آن بود بیرون آورد و فرمود: این را گرفته به بغداد میروى و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور مییابى.
چون کشتى حامل اسیران نزدیک شد، و اسیران را دیدى، مى‏بینى بیشتر مشتریان، فرستادگان اشراف بنى عباس و قلیلى از جوانان عرب میباشند. در این موقع مواظب شخصى بنام (عمر بن زید) برده فروش باش که کنیزى را به اوصافى مخصوص که از جمله دو لباس حریر پوشیده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتریان حفظ میکند، بمشتریان عرضه میدارد.
در این وقت صداى ناله او را بزبان رومى از پس پرده رقیقى میشنوى که بر اسارت و هتک احترام خود مینالد، یکى از مشتریان به عمر بن زید خواهد گفت عفّت این کنیز رغبت مرا به وى جلب نموده، او را به سیصد دینار به من بفروش! کنیزک به زبان عربى میگوید: اگر تو حضرت سلیمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم بیهوده مال خود را تلف مکن! فروشنده میگوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیزک میگوید: چرا شتاب میکنى؟ بگذار خریدارى پیدا شود که قلب من به او و وفا و امانت وى آرام گیرد.
در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه لطیفى هستم که یکى از اشراف بخط و زبان رومى نوشته و کرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را بکنیزک نشان بده تا در باره نویسنده آن بیاندیشد.
اگر به وى مایل گردید و تو نیز راضى شدى من به وکالت او کنیزک را میخرم.
بشر بن سلیمان میگوید: آنچه امام على النقى علیه السّلام فرمود امتثال نمودم.
چون نگاه کنیزک بنامه حضرت افتاد سخت بگریست، سپس رو به عمر بن زید کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد نمود که اگر از فروش او به صاحب وى امتناع کند خود را هلاک خواهد کرد، من در تعیین قیمت او با فروشنده گفتگوى بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام به من داده بود راضى شد.
من هم پول را به وى تسلیم نمودم و با کنیزک که خندان و شادان بود به محلى که در بغداد اجاره کرده بودم آمدیم. در آن حال با بیقرارى زیاد نامه امام را از جیب بیرون آورده میبوسید و روى دیدگان و مژگان خود مینهاد و بر بدن و صورت میکشید.
من گفتم: عجبا! نامه‏اى را میبوسى که نویسنده آن را نمیشناسى! گفت:
اى درمانده کم معرفت! گوش فرا ده و دل سوى من بدار. من ملیکه دختر یشوعا پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون وصى حضرت‏ عیسى علیه السّلام نسبت میرسانم، بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم.  جد من قیصر میخواست مرا که سیزده سال بیشتر نداشتم براى پسر برادرش تزویج کند سیصد نفر از رهبانان و قسیسین نصارى از دودمان حواریین عیسى بن مریم علیه السّلام و هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشکر و بزرگان مملکت را جمع نمود. آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات را روى چهل پایه نصب کرد. چون پسر برادرش را روى آن نشانید و صلیبها را بیرون آورد و اسقفها پیش روى او قرار گرفتند و سفرهاى انجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها از بلندى بروى زمین فرو ریخت و پایه‏هاى تخت در هم شکست.
پسر عمویم با حالت بیهوشى از بالاى تخت بر روى زمین در افتاده و رنگ صورت اسقفها دگرگون گشت و سخت بلرزیدند.
بزرگ اسقفها چون این بدید رو بجدم کرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهده این اوضاع منحوس که نشانه زوال دین مسیح و مذهب پادشاهى است، معاف بدار!جدم نیز اوضاع را بفال بد گرفت، مع هذا به اسقفها دستور داد تا پایه‏هاى تخت را استوار کنند و صلیبها را دوباره برافرازند و گفت: پسر بدبخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وى تزویج نمایم، باشد که با این وصلت میمون نحوست آن برطرف گردد.
چون دستور او را عملى کردند، آنچه بار نخست روى داده بود تجدید شد. مردم پراکنده گشتند و جدم با حالت اندوه بحرم سرا رفت و پرده‏ها بیافتاد.
شب هنگام در خواب دیدم مثل اینکه حضرت عیسى و شمعون وصى او و گروهى از حواریین در قصر جدم قیصر اجتماع کرده‏اند و در جاى تخت منبرى که نور از آن مى‏درخشید قرار دارد.
چیزى نگذشت که «محمد» صلى اللَّه علیه و آله پیغمبر خاتم و داماد و جانشین او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند، حضرت عیسى علیه السّلام به استقبال شتافت و با محمد (ص) معانقه کرد و محمد (ص) فرمودند: یا روح اللَّه! من بخواستگارى دختر وصى شما شمعون، براى فرزندم آمده‏ام، و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکرى علیه السّلام نمود. حضرت عیسى نگاهى بشمعون کرده و گفت: شرافت بسوى تو روى آورده با این وصلت با میمنت موافقت کن. او هم گفت: موافقم. پس محمد صلى اللَّه علیه و آله بالاى منبر رفت و خطبه‏اى انشاء فرمود و مرا براى فرزندش تزویج کرد، و حضرت عیسى و فرزندان خود و حواریون را گواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بیم جان خواب خود را براى پدر و جدم نقل نکردم، و همواره آن را پوشیده میداشتم.
بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسکرى علیه السّلام موج میزد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم لاغر و رنجور گشتم و سخت بیمار شدم.
جدّم تمام پزشکان را احضار نمود و از مداواى من استفسار کرد، و چون مأیوس گردید گفت: نور دیده! هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بکوشم؟ گفتم:
پدر جان! اگر در بروى اسیران مسلمین بگشائى و آنها را از قید و بند و زندان‏ آزاد گردانى امید است که عیسى و مادرش مرا شفا دهند.
پدرم تقاضاى مرا پذیرفت و من نیز بظاهر اظهار بهبودى کردم و کمى غذا خوردم. پدرم از این واقعه خشنود گردید و سعى در رعایت حال اسیران مسلمین و احترام آنان نمود.
چهارده شب بعد از این ماجرا باز در خواب دیدم که حضرت فاطمه علیها السّلام با مریم و حوریان بهشتى بعیادت من آمده‏اند. حضرت مریم روى بمن نمود و فرمود:
این بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است. من دامن مبارک او را گرفتم و گریه نمودم و از نیامدن امام حسن عسکرى علیه السّلام بدیدنم، شکایت کردم. فرمود: او بعیادت تو نخواهد آمد زیرا تو مشرک بخدا و پیرو مذهب نصارى هستى. این خواهر من مریم است که از دین تو بخداوند پناه میبرد.
اگر میخواهى خدا و عیسى و مریم از تو خشنود باشند و میل دارى فرزندم بدیدنت بیاید، بیگانگى خداوند و اینکه محمد پدر من خاتم پیغمبران است گواهى‏ بده. چون این کلمات را ادا نمودم، فاطمه علیها السلام مرا در آغوش گرفت و بدین گونه حالم بهبود یافت. سپس فرمود: اکنون منتظر فرزندم حسن عسکرى باش که او را نزد تو خواهم فرستاد.
چون از خواب برخاستم، شوق زیادى براى ملاقات حضرت در خود حس کردم. شب بعد امام را در خواب دیدم و در حالى که از گذشته شکوه مینمودم گفتم:
اى محبوب من! من که خود را در راه محبت تو تلف کردم! فرمود: نیامدن من علتى سواى مذهب سابق تو نداشت و اکنون که اسلام آورده‏اى هر شب بدیدنت مى‏آیم تا موقعى که فراق ما مبدل به وصال گردد. از آن شب تا کنون شبى نیست که وجود نازنینش را بخواب نبینم.
بشر بن سلیمان میگوید: پرسیدم چطور شد که به میان اسیران افتادى؟ گفت در یکى از شبها در عالم خواب امام حسن عسکرى علیه السّلام فرمود: فلان روز جدت قیصر لشکرى به جنگ مسلمانان میفرستد تو هم بطور ناشناس در لباس خدمتکاران همراه عده‏اى از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو.
سپس پیشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و کار من بدین گونه که دیدى انجام پذیرفت. ولى تا کنون به کسى نگفته‏ام نوه پادشاه روم هستم.
حتى پیر مردى که من در تقسیم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسید، ولى من اظهارى نکردم و گفتم: نرجس! گفت: نام کنیزان؟
بشر میگوید: گفتم: عجب است که تو رومى هستى و زبانت عربى است؟! گفت جدم در تربیت من جهدى بلیغ داشت. او زنى را که چندین زبان میدانست معین کرده بود که صبح و شام نزد من آمده زبان عربى به من بیاموزد و به همین جهت عربى را بخوبى آموختم.
بشر میگوید: چون او را به سامره خدمت امام على النقى علیه السّلام آوردم حضرت از وى پرسید: عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پیغمبر را چگونه دیدى؟
گفت: در باره چیزى که شما از من داناتر میباشید چه عرض کنم؟ فرمود: میخواهم ده هزار دینار یا مژده مسرت انگیزى بتو بدهم، کدام یک را انتخاب میکنى؟ عرض کرد: مژده فرزندى بمن دهید! فرمود: تو را مژده بفرزندى میدهم که شرق و غرب عالم را مالک شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس که پر از ظلم و جور شده باشد.
عرض کرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن کس که پیغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود. در آن شب عیسى بن مریم و وصىّ او تو را به کى تزویج کردند؟ گفت: بفرزند دلبند شما! فرمود او را میشناسى؟ عرض کرد: از شبى که بدست حضرت فاطمه زهرا (ع) اسلام آوردم شبى نیست که او بدیدن من نیامده باشد.
در این وقت امام نهم به «کافور» خادم فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید. چون آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهر! این زن همان است که گفته بودم. حکیمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از دیدارش‏ شادمان گردید. آنگاه امام على النقى علیه السّلام فرمود: عمه! او را بخانه خود ببر و فرایض دینى و اعمال مستحبه را به او بیاموز که او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد صلى اللَّه علیه و آله است.
پی نوشت ها:
• 1. شیخ الطائفه محمد بن حسن طوسى معروف به «شیخ طوسى» رضوان اللَّه علیه شاگرد بزرگ سید مرتضى و شیخ مفید، و پیشواى مجتهدین و فقهاى شیعه است. شیخ طوسى در علم فقه و اصول و کلام و رجال و تفسیر و حدیث سرآمد علماى عصر خود بود و در تمام این فنون کتاب نوشته که تا کنون هم کتب او از بهترین کتب فنون یاد شده است. در بزرگوارى شیخ طوسى این بس که دو کتاب از کتب چهارگانه معتبر و مهم شیعه که در استنباط احکام دینى مدرک و مستند فقهاء و مجتهدین شیعه است بنام «تهذیب» و «استبصار» از تألیفات آن فقیه عظیم الشأن میباشد. کتاب «غیبت» نیز از تصنیفات نفیس و پر مغز شیخ میباشد که تقریبا همه آن را علامه مجلسى در این کتاب آورده است. شیخ در سال 408 از خراسان به بغداد آمد و در سنه 446 بر اثر یک بلاى عمومى علیه شیعه به نجف اشرف رهسپار گشت و بسال 460 در نجف بجهان باقى شتافت و همان جا مدفون گردید.
• 2. انصار مردم مدینه هستند که هنگام تشریف فرمائى پیغمبر بمدینه، بیارى و نصرت حضرتش در راه رواج دین حنیف اسلام برخاستند.
_________________________
منبع:
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، مهدى موعود (عج) ( ترجمه جلد 51 بحار الأنوار) - تهران، چاپ: بیست و هشتم، 1378 ش.

کلید واژه های مطلب: سرگذشت   Ù…ادر   Ø¨Ø²Ø±Ú¯ÙˆØ§Ø±   Ø­Ø¶Ø±Øª   ÙˆÙ„Ù‰   Ø¹ØµØ±   (ع)   shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.