برگی از تاریخ (اولین ملاقات امیرالمومنین(ع) و ابن ملجم)

برگی از تاریخ (اولین ملاقات امیرالمومنین(ع) و ابن ملجم) shia+muslim                   
اولین ملاقات حضرت علی (ع) و ابن ملجم را که انسان می‌شنود، بسیار تعجب می‌کند. چرا که نمی‌داند عاقبت او چه خواهد شد؟ به راستی انسان بر لبه پرتگاه در حال حرکت است و لحظه ای غفلت انسان را به دره گمراهی و انحراف سرنگون می‌کند.در تاریخ سرگذشت افراد زیادی آمده است افرادی چون حر که عاقبت به خیر شدند و افرادی چون ابن ملجم که عاقبت به شر شدند. به خدا پناه می‌بریم.

خلاصه داستان این است که ابن ملجم از یمن به عنوان نماینده و برای بیعت با امیرالمومنان به نزد ایشان می‌رسد. که نحوه انتخاب وی نیز خیلی جالب است، و نشان می‌دهد که در هر جا و هر مقامی باشی در معرض سقوط هستی. اما اینکه چگونه و به چه عللی انسان عاقبت به شر می‌شود، خود مقاله دیگری است. این داستان در کتاب بحارالانوار، علامه مجلسی ج42، ص 259 به بعد آمده است.

«ابوالحسن علی بن عبدالله بن محمد البکری»، از «لوط بن یحیی»، نقل کرده‌: وقتی عثمان کشته شد و مردم با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کردند، مردی به نام «حبیب بن منتجب» از طرف عثمان والی یکی از شهرهای اطراف یمن بود. حضرت علی علیه السلام او را ابقا کرد و نامه‌ای به این شرح برای او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از طرف بندۀ خدا امیرمؤمنان علی بن ابی طالب به حبیب بن منتجب: سلام علیک، امّا بعد، من خدایی را حمد می‌کنم که جز او خدایی نیست و بر محمد صلی الله علیه و آله بنده و رسولش درود می‌فرستم. و بعد شما را بر کسانی که قبلاً والی بودی، ابقا کردم و به کار خویش ادامه بده، و من شما را توصیه می‌کنم به عدالت ورزی در بین رعیت، و احسان به مردم کشورت، و بدان کسی که بر گردن مسلمین ولایت پیدا کند و بین آنها عدالت نورزد، خدا او را در روز قیامت به گونه‌ای محشور می‌کند که دستانش به گردنش غل شده است. چیزی او را آزاد نمی‌کند، مگر عدالت در دنیا، وقتی نامه ام رسید، پس آن را برای مردم اهل یمن بخوان و از مردم برای من بیعت بگیر، وقتی که مردم بسان بیعت رضوان با تو بیعت کردند، تو نیز بر کارت پایدار باش: "و اَنفِذ اِلیّ مِنهُم عَشرَۀ یَکونُونَ مِِن عُقلائِهِم وَ فُصحائِهِم وَ ثِقَاتِهِم، مِمَّن یَکُونُ اَشَدُّهُم عَونَاً مِن اَهلِ الفَهمِ وَ الشُّجاعَۀِ عارِفینَ بالله، عالِمینَ بِاَدیانِهِم وَ مالَهُم وَ ما عَلَیهِم وَ اَجودُهم رأیاً، وَ عَلَیکَ وَ عَلَیهِمُ السّلام ده نفر از میان مردم آنها (با این شرایط) برایم بفرست که از عقلا و فصحای آنها و مورد اطمینان مردم باشند، از بین کسانی که در یاری رساندن محکم اند (و از این شرایط نیز برخوردارند) از اهل فهم و شجاعت اند، آگاه به خداوند، دانای به دینشان و آگاه به حقوق و وظایف خویش و دارای رأی نیکو هستند [برگزین].»
در این جملات به بیش از دو ویژگی برای انتخاب شوندگان اشاره شده است: 1. عقل؛ 2. فصیح و دارای بیان گویا بودن؛ 3. مورد اطمینان مردم بودن؛ 4. در یاری رسانی محکم بودن؛ 5. اهل فهم و بصیرت بودن؛ 6. شجاع و نترس؛ 7. خداشناس؛ 8. دین شناس؛ 9. آشنا به حقوق خود و مردم (حقوق دان)؛ 10. دارای رأی و نظر نیکو بودن.
به راستی اوصاف کمرشکنی است که در هر کسی یافت نمی‌شود، و کسانی که اوصاف مذکور را دارا باشند، افراد ممتازی خواهند بود.
حضرت علی علیه السلام نامه را مُهر فرمود و آن را برای حبیب ارسال کرد. وقتی نامه رسید، حبیب آن را بوسید و بر چشمان و سر خود قرار داد. وقتی نامه را خواند، به منبر رفت و حمد و ثنای الهی نمود، بر محمد و آلش درود فرستاد، آنگاه گفت: ای مردم! عثمان به عهدش وفا کرد (و از دنیا رفت) و مردم بعد از او با عبد صالح و پیشوای خیرخواهان، برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و خلیفۀ او بیعت کرده اند، و او سزاوارترین فرد به خلافت، و برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و پسر عموی او، و برطرف کنندۀ سختیها از چهرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله ، و همسر دخترش و وصی او و پدر دو نوۀ او، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام می‌باشد. نظر شما دربارۀ بیعت با او و وارد شدن در اطاعت او چیست؟
«قالَ: فضجّ النّاسُ بِالبُکاءِ وَ النَّحیبِ، وَ قالُوا: سَمعاً وَ طَاعَۀً وَ حُبَّاً وَ کَرامَۀً لله وَ لِرَسولِهِ وَ ِلأخی رَسُولِه، فَاَخَذَ لَهُ البَیعَۀُ عَلَیهِم عَامَۀ؛ (راوی می‌گوید: بعد از جملات فرماندار) مردم فریاد و ناله‌هاشان بلند شد و گفتند: گوش می‌دهیم و اطاعت می‌کنیم و دوستی و کرامت مخصوص خدا و رسول صلی الله علیه و آله او و برادر رسول او می‌باشد. پس از همه برای او بیعت گرفت.» و پس از بیعت گفت: ده نفر از بزرگان و شجاعان شما را می‌خواهم که نزد علی علیه السلام بفرستم، چنان که خودش فرمان داده است. همه گفتند: گوش می‌دهیم و فرمان می‌بریم.
«فَاختارَ مِنهُم مأۀ ثُمَّ مِنَ المِأۀِ سَبعینَ، ثُمَّ مِنَ السَّبعین ثَلاثینَ، ثُمَّ مِنَ الثَّلاثینَ عَشرَۀً فیهِم عَبدَ الرَّحمنِ بنِ مُلجَمِ المُرادی؛ پس صد نفر از بین آنها انتخاب نمود، آنگاه از صد نفر هفتاد نفر را انتخاب کرد، آنگاه از بین هفتاد، ده نفر را انتخاب کرد که عبد الرحمن بن ملجم بین آنها بود.»

پس از انتخاب ده نفر، به سرعت آنها را برای اعلام وفاداری و یاری علی علیه السلام راهی کوفه کرد. هنگامی که آنها به کوفه رسیدند، خدمت امیر مؤمنان علیه السلام شتافته، بر او سلام کردند و خلافت را به او تبریک و تهنیّت گفتند. حضرت علی علیه السلام نیز جواب سلام آنها را داده، به آنها خیرمقدم گفتند.

«فَتَقَدَّمَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ قَامَ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ قَالَ: السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ التَّمَامُ وَ اللَّیْثُ الْهُمَامُ وَ الْبَطَلُ الضِّرْغَامُ وَ الْفَارِسُ الْقَمْقَامُ وَ مَنْ فَضَّلَهُ اللَّهُ عَلَى سَائِرِ الْأَنَامِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ وَ عَلَى آلِکَ الْکِرَامِ أَشْهَدُ أَنَّکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صِدْقاً وَ حَقّاً؛ آنگاه ابن ملجم (که از قبل به عنوان سخن گو انتخاب شده بود) جلو رفت و در پیشگاه علی علیه السلام ایستاد [این نشان از شجاعت و نترسی او دارد که یک جوان بتواند جرأت کند در مقابل امیر مؤمنان علیه السلام به این زیبایی لب به سخن گشاید.] و گفت: سلام بر تو ای پیشوای عادل! و ماه شب چهارده و شیرژیان و قهرمان دلاور و تک‌سوار بزرگ (میدان نبرد) و کسی که خدا او را بر تمام مردم (جز نبی) برتری داد! درود بر شما و آل بزرگوارت باد. شهادت می‌دهم که به راستی و به حق و حقیقت تو امیر تمام مؤمنان هستی.» به راستی عجب سخنرانی هیجان انگیزی، سخنرانی‌ای که کاملاً نشان از فصاحت، شجاعت و آگاهی گوینده دارد.
آنگاه ابن ملجم ادامه داد: «أَنَّکَ وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ الْخَلِیفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثُ عِلْمِهِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَحَدَ حَقَّکَ وَ مَقَامَکَ أَصْبَحْتَ أَمِیرَهَا وَ عَمِیدَهَا لَقَدِ اشْتَهَرَ بَیْنَ الْبَرِیَّةِ عَدْلُکَ وَ هَطَلَتْ شَآبِیبُ فَضْلِکَ وَ سَحَائِبُ رَحْمَتِکَ وَ رَأْفَتِکَ عَلَیْهِمْ وَ لَقَدْ أَنْهَضَنَا الْأَمِیرُ إِلَیْکَ فَسُرِرْنَا بِالْقُدُومِ عَلَیْکَ فَبُورِکْتَ بِهَذِهِ الطَّلْعَةِ الْمَرْضِیَّةِ وَ هُنِّئْتَ بِالْخِلَافَةِ فِی الرَّعِیَّةِ؛ به راستی تو وصی رسول خدا، و خلیفۀ بعد از او هستی [نه آنهایی که قبل از تو خلافت را غصب کردند] و وارث علم او می‌باشی. از رحمت خداوند دور است کسی که حق تو و مقام و منزلت تو را انکار کند. صبح کردی در حالی که امیر خلافت و ستون (نگهدارندۀ آن) هستی. به راستی عدالت تو بین مردم شهرت دارد، وباران با فشار و پی در پی فضلت و ابرهای لطف و مهربانی‌ات مرتب بر مردم فرود می‌آید. امیر (یمن) ما را نزد تو فرستاده و ما از آمدن به نزد شما سخت خوشحال و مسروریم، پس مبارک (و با برکت) باد این طلقت (زیبایی) پسندیده، و تهنیّت و گوارایت باد خلافیت بر رعیّت!»
حضرت علی علیه السلام چشمان خود را بر ابن ملجم و ده نفری که بر او وارد شده بودند، دوخت و آنها را در نزد خویش فرا خواند. وقتی آنها نشستند، نامۀ فرماندار یمن را به آن حضرت دادند. حضرت آن را باز کرد و با خواندن آن مسرور شد. آنگاه دستور داد که برای هر یک از آن ده نفر یک دست (لباس) حلّه یمنی و یک عبای عدنی، و اسب عربی بدهند و دستور داد که از آنها دلجویی کنند و آنها را احترام و کرامت نمایند. وقتی ابن ملجم این تکریم و احترام را دید، دوباره به ذوق آمد و از جا بلند شد و این اشعار را در مقابل روی علی علیه السلام و در وصف حضرت بیان کرد:

اَنتَ المُهَیمِنُ وَ المُهَذَّبُ ذُو النَّدی
وَ اِبنَ الضَّراغِمِ فی الطراز الاَوّل

اللهُ خَصَّکَ یا وَصِیُّ مُحمَّد
وَ حَباکَ فَضلاً فِی الکِتابِ المُنَزَّل

وَ حَباکَ بِالزَّهراءِ بِنتَ مُحَمَّد
حُورِیۀٍ بِنتِ النَّبیِّ المُرسَل4

«تو شخصیتی بزرگ پاکیزه با سخاوت و فرزند دلاوران پیش گام هستی؛ خداوند تو را به وصایت محمد صلی الله علیه و آله اختصاص داد و فضیلتی به تو بخشید که در کتاب (و قرآن) نازل شده است؛ و تو را به همسری زهرا علیها السلام دختر محمد صلی الله علیه و آله و حوریۀ (بشری) دختر پیامبر فرستاده شده افتخار داد.»
آنگاه عرض کرد: ای امیر مؤمنان! ما را هر جا دوست داری اعزام کن تا از ما آنچه دوست داری (و می‌خواهی) ببینی. به خدا قسم در ما نیست، مگر (خصوصیّت) هر قهرمان شجاع و نترس، هوشیار و زیرک، دلیر و سخت کوش و جسور در جنگیدن، این را از پدران و اجداد خویش به ارث برده‌ایم و به همین صورت برای فرزندان صالحمان به ارث می‌گذاریم.
راوی می‌گوید: «فَاسْتَحْسَنَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَلَامَهُ مِنْ بَیْنِ الْوَفْدِ فَقَالَ: لَهُ مَا اسْمُکَ یَا غُلَامُ؟ قَالَ اسْمِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ قَالَ ابْنُ مَنْ قَالَ ابْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِیِّ قَالَ لَهُ أَ مُرَادِیٌّ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؛ حضرت امیر مؤمنان علیه السلام سخنان او را از بین جمعیت وارد شده تحسین نمود. سپس فرمود به او: اسمت چیست ای جوان؟ عرض کردم: اسم من عبد الرحمن است. حضرت فرمود: پسر چه کسی هستی؟ عرض کرد: ابن ملجم مرادی. فرمود: تو (واقعاً) مرادی هستی؟ عرض کرد: بله، ای امیر مؤمنان! پس فرمود: «اِنّا لله وَ اِنّا اِلیهِ راجِعُونَ، وَ لا حُولَ وَ لا قُوَّۀَ اِلاّ بِاللهِ العَلیِّ العَظیمِ؛ ما از خداییم و به سوی خدا بر می‌گردیم و هیچ حول و قوه‌ای نیست مگر از جانب خداوند بلند مرتبه و بزرگ.»
در روایت از «اصبغ بن نباته» آمده است: وقتی گروه ده نفره بر امیر مؤمنان وارد شدند و با حضرت بیعت کردن، ابن ملجم نیز بیعت کرد، وقتی او خواست برگردد، حضرت امیر مؤمنان علیه السلام دوباره او را خواست و عهد و پیمان دوباره گرفت و از او خواست که پیمان خود را نشکند و حیله نکند. وقتی ابن ملجم فاصله گرفت، باز برای بار سوم او را خواست و پیمان مجدّد گرفت. ابن ملجم عرض کرد: ای امیر مؤمنان! ندیدم آنگونه که با من رفتار کردی با دیگران رفتار کنی؟ (سرّش چیست؟) حضرت فرمود: برو و مواظب باش؛ زیرا اینگونه می‌بینم که به بیعتت وفا نخواهی کرد! ابن ملجم عرض کرد: گویا آمدن من را خوش نمی‌داری، مخصوصاً وقتی که اسم من را متوجه شدی؟ وَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَأُحِبُ الْإِقَامَةَ مَعَکَ وَ الْجِهَادَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ إِنَّ قَلْبِی مُحِبٌّ لَکَ وَ إِنِّی وَ اللَّهِ أُوَالِی وَلِیَّکَ وَ أُعَادِی عَدُوَّکَ؛و من به راستی به خدا سوگند شدیداً دوست دارم که همراه شما باشم و در خدمت شما جهاد کنم، و به راستی من شدیداً شما را دوست دارم. به خدا سوگند به حقیقت، دوستان شما را دوست دارم و دشمنان شما را دشمن می‌دارم.»

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.