یهودستیزی1

یهودستیزی1 shia+muslim                   
تورات یعنى تعلیم و بشارت، کتابى است آسمانى که بر پیامبر عظیم الشأن حضرت موسى(ع) نازل شده است. ولى یهود، این کتاب را تحریف کرده و خرافات و افسانه هاى زیادى در آن جاى داد، به طورى که امروز به صورت یک کتاب مضحفک و عجیب در آمده است.

الف ـ خدا در نظر يهود:
خداوند، در كتاب مقدّس يهود، شكل عجيب و غريبى به خود گرفته است. مثلاً مانند انسان است(2)، گيسو و لباس دارد(3)دوپا دارد(4)، مانند انسان راه مى رود(5)، از آسمان به زمين فرود آمده به هر كجا كه بخواهد مى رود و جائى را براى سكونت و زندگى خويش مسكن قرار مى دهد(6)، آن قدر نادان است كه بدون نشانه نمى تواند خانه مـؤمنان را از خانه كـفّار تشخيـص دهد(7)و از خيلى چيزها بى خبر است(8)، پيمان خود را مى شكند(9)، از كرده خويش پشيمان مى شود(10)، گاهى غصه مى خورد و بر كارى كه كرده است اندوهگين مى شود(11)، با انسان كشتى مى گيرد(12)و درعين اين كه سه تا است، يكى است، يعنى هم يگانه است و هم سه گانه(13)، مار از او راستگوتر است زيرا مار راست مى گويد و خدا دروغ مى گويد(14)، از آسمانها به زمين آمده بين كلام مردم تفرقه مى اندازد مثل استعمار كه مى گويد: (تفرقه بيانداز و حكومت كن) چون از وحدت كلام آنها مى ترسد(15)، چيزى را مى گويد و باز تغيير مى دهد(16) اين است، صفات خداوند در نظر يهود!
ولى خداوند جهان از همه اين خرافات منزّه و مبرّا است، نه جسم است و نه عوارض جسمى بر او عارض مى شود، هميشه راست مى گويد و هيچ وقت پيمان خود را نمى شكند، تمام اعمالش از روى خفرد و حكمت است، ابدا اندوهگين و محزون نمى شود، يكى است و شريك ندارد و هميشه خواهان خير مردم است.
ب ـ پيامبران در نظر يهود:
پيامبرانف (كتاب مقدس!) دست كم از خدايان آن ندارند مثلاً بعضى آنها:
1 ـ با زنان نامحرم زنا مى كنند، چنانچه به حضرت داود(ع) نسبت داده اند(17).
2 ـ با دختران خود زنا مى كنند و به حضرت لوط(ع) نسبت مى دهند(18).
3 ـ مردم را فريب مى دهند و آنها را مى كشند و زنهايشان را به همسرى درمى آورند. اين عمل را هم به حضرت داود(ع) نسبت مى دهند(19).
4 ـ با خداوند كشتى مى گيرند، چنانچه به حضرت يعقوب(ع) چنين نسبت مى دهند(20).
5 ـ كارهائى را كه خداوند نهى كرده انجام مى دهند، چنانچه به حضرت سليمان(ع) نسبت داده اند(21).
6 ـ قلبهايشان به جانب بفت متمايل مى شود، چنانچه به حضرت سليمان(ع) نسبت مى دهند(22).
7 ـ براى پرستش بفتها خانه مى سازند و اين مطلب را نيز به حضرت سليمان(ع) نسبت داده اند(23).
8 ـ خداوند مى خواهد آنها را بكشد، چنانچه به حضرت موسى(ع) نسبت مى دهند(24).
9 ـ ستمكار هستند و به كشتار كودكان و افتادگان وگاوان و گوسفندان فرمان مى دهند(25)
10 ـ با خداوند درشتى و خشونت مى كنند، چنانچه اين موارد را هم به حضرت موسى(ع) نسبت داده اند(26).
11 ـ سالهاى متمادى بين مردم لخت و پا برهنه راه مى روند، چنانچه به اشياى پيامبر نسبت داده اند(27).
12 ـ به گردنهاى خويش بند و يوغ مى گذارند و اين را هم به ارمياى پيامبر نسبت مى دهند(28).
13 ـ خداوند فرمانشان مى دهد تا نان آلوده به نجاسات انسانى بخورند.
14 ـ خداوند به آنها دستور مى دهد كه سر و صورت خود را بتراشند و اين دو مورد را هم به حزقيال نسبت داده اند(29).
15 ـ خداوند امرشان مى كند تا زن زنا زاده را به همسرى در آورند و گفته اند كه يوشع(ع) چنين كرده است(30).
16 ـ مردم را به پرستش بفت ترغيب كرده و خود بفت مى سازند، و مى گويند كه اين عمل را هم هارون(ع) انجام داده(31).
17 ـ از راه زنا متولّد شده اند، چنانچه به يفتاح پيامبر(ع) نسبت مى دهند(32)
18 ـ شراب مى نوشند و مستى مى كنند و به حضرت نوح(ع) نسبت داده اند(33).
19 ـ دروغگو هستند، چنانچه به پيامبر سالخورده حضرت نوح(ع) نسبت مى دهند(34).
20 ـ و يكى از صفات حضرت يعقوب(ع) را گفته اند كه نبوّت را به زور از خداوند گرفته است(35).
اين است صفات پيامبران و سفراى الهى در نظر عهد عتيق!
آرى يهود، اين صفات زشت را به پيامبران(عليهم السلام) نسبت داده تا ميدان گناه براى آنها باز باشد و دامن خود را از هرگونه آلودگى و معصيتى پاك بنمايند، تا اينكه اگر زنا كردند، و يا شراب نوشيدند، دروغ گفتند، عهد و پيمان شكستند كس نتواند به آنها اعتراض كرده و آنها را سرزنش كند و براى گناه و معصيت آزاد بوده و تمام نسبت هاى زشت را به فرستادگان خدا يعنى پيغمبران روا دارند كه اگر كسى متعرّض آنها شد، بگويند: مگر پيامبران خدا چنين نمى كردند؟! ما هم اين اعمال را از آنها آموخته و انجام مى دهيم!
ولى انبياء اولى العزم(عليهم السلام) از نظر عقل و منطق از همه دروغها و افسانه ها مبرّا و منزّه مى باشند، زيرا آنها معصوم بوده و هيچ عمل زشتى را انجام نمى دهند.
لازم است به چند نكته از كتاب عهد عتيق كه در واقع معرّف خوبى براى يهود است توجّه فرمائيد:
الف ـ بى عفّتى يهود:
ابرام يعنى (ابراهيم خليل(ع)) به طرف جنوب كوچ كرد و در حالى كه قحطى در آن سرزمين بود، به مصر رسيد تا در آنجا زندگى كند زيرا كه قحطى در مصر بسيار شدّت داشت و چون ابراهيم(ع) و همسرش سارا نزديك مصر رسيدند، باو فرمان داد كه در نزد اهالى مصر خود را خواهر من معرفى كن تا از اين بابت براى من پيشامد ناگوارى بوجود نيايد و در امنيت كامل بسر ببرم چرا كه تو بسيار خوش منظر و زيبا مى باشى، به مجرّد ورود ابرام به مصر امراى فرعون و اهالى مصر، آن زن را ديدند كه بسيار خوش منظر است، آنها او را در حضور فرعون ستودند، پس وى را به خانه فرعون بردند و به ابرام احسان نمودند و به او هدايائى مانند ميش، گاو، گوسفند، كنيز و شتران بخشيدند، خداوند هم فرعون و اهل خانه او را به سبب سارا (زوجه ابرام) به بلاى سخت مبتلا ساخت. فرعون ابرام را خواند گفت: اين چه عملى است كه نسبت به من روا داشتى؟ چرا مرا خبر ندادى كه او زوجه تو است؟ چرا گفتى او خواهر من است كه او را به زنا گرفتم؟ اينك زوجه خود را برداشته و برو. آن گاه فرعون فرمان داد كه ابراهيم(ع) با زوجه خود و تمام اموال و دارائى كه داشت حركت كند(36).
وقتى انسان اين قصّه را مى خواند، به خوبى درك مى كند كه چرا دولت اسرائيل (زنا) را يك عمل قانونى و شرافتمندانه مى داند؟
شايد تصوّر كنيد كه پيامبر بزرگ آنها (ابرام) براى مال و ثروت دنيا چند رأس گاو و گوسفند همسر خود را بعنوان خواهر معرفى و تقديم فرعون كرده؟!
ب ـ طمع يهود:
يهوه خداى ما، مارا در حوريب خطاب كرده و گفت: توقف شما در اين كوه بس است، پس به فرمان او كوچ كرده وتوجّه آنها را به كوهستان اموريان و جميع حوالى آن از عربه، هامون، جنوب و كناره دريا يعنى زمين كنعانيان، لبنان، تا نهر بزرگ كه نهر فرات باشد جلب كرده و اجازه ورود داد، اينك زمين را پيش روى شما گذاشتيم، وظيفه شما بر اين است كه به اين سرزمين وارد شده و اين سرزمين همان زمينى است كه خداوند براى پدران شما (ابرام، اسحاق و يعقوب) و همچنين براى فرزندان شما و نسل آينده در نظر گرفته است(37).
ج ـ بى رحمى و قساوت يهود:
آن قوم صدا زدند و كرناها را نواختند و چون مردم آواز كرنا را شنيدند و به آواز بلند فرياد زدند حصارهاى شهر فرو ريخته و هركس توان داشت به شهر اريحا در آمد، مرد و زن، پير و جوان حتّى حيوانات همه را از دم شمشير گذراندند و شهر را به آتش كشيده و طلا و نقره و همه اسباب و اثاثيه و ظروف قيمتى را به خزانه خانه خدا بردند(38).
چون به نزديكترين شهر رسيدى، اوّل نداى صلح و صفا ده و اگر از طرف مردم جواب مثبت شنيدى و دروازه ها را به روى تو و ياران تو گشودند و ماليات و جزيه پرداختند با آنها صلح و صفا برقرار كن ولى اگر با تو صلح و صفا برقرار نكرده و از دستورات تو سرپيچى كردند آن شهر را به فرمان خدايت (يهوه) محاصره كرده، زنان و مردان، اطفال را بكش و دارائى آنها را به تاراج ببر، يهوه خدايت اجازه مى دهد كه به تمام شهرهائى كه از تو دورند و از اين امتها نباشند چنين رفتار نمائى. و باز به دستور يهوه خدايت هرآنچه را كه به مالكيّت تو در آمده و از آن تو است و تا مى توانى هيچ ذى نفس را زنده مگذار، بلكه ايشان را يعنى حتيان، اموريان، كنعانيان، فرزيان، حويان، و يئوسيان را چنانكه يهوه خدايت ترا امر فرموده است هلاك ساز(39). چنان استوار و محكم باش كه مردم هر شهرى با تو جنگ كنند. كارى كن كه شهر و مردمش منهدم شود(40).
و خداوند ايشان را پيش اسرائيل منهزم ساخت و ايشان را در جبعون بسيار كشت و عده اى را دنبال نمود كه فرار كردند و تا عزيقه و مقيده برفت و آنها را كشت.
آن روز يوشع مقيده را محاصره نمود و بنا به فرمان خدايش وارد بر آن شد و همه مردم شهر و بناها را منهدم ساخت و كسى را از آنها باقى نگذاشت، بطورى كه با اريحا رفتار نمود مقيده نيز چنين كرد، يوشع و تمامى اسرائيل از مقيده به لبنه رفتند و با مردم لبنه جنگ كردند و خداوند آن را نيز با ملكش بدست اسرائيل تسليم نمود، پس آن و همه كسانى را كه در آن بودند قتل عام نمود و كسى را باقى نگذاشت و بطورى كه با ملك اريحا رفتار نموده با ملك لبنه نيز رفتار كرد و يوشع با تمامى اسرائيل از لبنه به لاخيش گذشت و در مقابلش اردو زد و با اهالى آن جنگ كرد و خداوند لاخيش را بدست اسرائيل تسليم نمود كه آن را در روز دوّم تسخير نمود و آن همه كسانى كه در آن بودند، به دم شمشير كشت، چنان كه به لبنه كرده بود آنگاه هورام ملك جاذر براى اعانت لاخيش آمد و يوشع، او و قومش را شكست داد، به حدّى كه كسى را براى او باقى نگذاشت و يوشع با تمامى اسرائيل از لاخيش به عجلون گذشتند و در مقابلش اردو زدند با آن جنگ كردند و در همان روز آن را گرفته و همه را از دم شمشير گذراندند و همه كسانى را كه در آن بودند در آن روز هلاك كردند، چنان كه به لاخيش كرده بود و يوشع با تمامى اسرائيل از عجلون به حبرون برآمده با آن جنگ كردند و آن را با ملكش و همه شهرهايش و همه كسانى كه در آن بودند بدم شمشير زدند و موافق هر آنچه به عجلون كرده بود كسى را باقى نگذاشت، بلكه آن را با همه كسانى كه در آن بودند هلاك ساخت و يوشع با تمامى اسرائيل به دبير برگشت و با آن جنگ كرد و آنرا با ملكش و همه شهرهايش گرفت و ايشان را به دم شمشير زدند و همه كسانى را كه در آن بودند هلاك ساختند و او كسى را باقى نگذاشت و بطورى كه به حبرون رفتار نموده بود به دبير و ملكش نيز رفتار كرد چنانچه به لبنه و ملكش نيز رفتار نموده بود پس يوشع تمامى آن زمين، يعنى كوهستان و جنوب و هامون واديهاى و جميع ملوك آنها را زده كسى را باقى نگذاشت و هر ذى نفسى را هلاك كرده چنانچه يهوه خداى اسرائيل امر فرموده بود(41).
پی نوشت:
1 ـ سوره بقره، آيه79.
2 ـ سفر پيدايش، اصحاح اوّل آيه36.
3 ـ سفر دانيال، اصحاح هفتم.
4 ـ سفر خروج، اصحاح بيست و چهارم.
5 ـ سفر پيدايش، اصحاح سوم.
6 ـ سفر خروج، اصحاح19 و مزمور132 آيه13.
7 ـ سفر خروج، اصحاح دوازدهم، آيه12.
8 ـ سفر پيدايش، اصحاح سوم.
9 ـ سموئيل اول، اصحاح دوم، آيه30.
10 ـ سموئيل اول، اصحاح15 آيه10.
11 ـ سفر پيدايش، باب ششم.
12 ـ سفر پيدايش، باب34.
13 ـ سفر پيدايش، اصحاح هيجدهم، آيه اوّل و اصحاح19 ايه اول.
14 ـ سفر پيدايش، اصحاح سوم، آيه30.
15 ـ سفر پيدايش، باب11 آيه11.
16 ـ سفر پيدايش، اصحاح ششم، آيه6.
17 ـ سموئيل دوم، اصحاح11 آيات متفرقه.
18 ـ سفر پيدايش، اصحاح 29.
19 ـ سموئيل دوم، اصحاح11.
20 ـ سفر پيدايش، اصحاح29.
21 ـ اوّل پادشاهان، اصحاح11.
22 ـ اوّل پادشاهان، اصحاح11 آيه1.
23 ـ اوّل پادشاهان، باب11.
24 ـ سفر خروج، اصحاح چهارم، آيات متفرقه.
25 ـ اعداد اصحاح31 ، آيات متفرقه.
26 ـ سفر خروج اصحاح32 ، آيه31.
27 ـ سفر اشيا، باب،20 آيه 2، (اشيا نام يكى از پيامبران بنى اسرائيل است)..
28 ـ سفر ارميا، باب27 ، آيه1.
29 ـ سفر حزقيال، اصحاح 4 و 5 ، آيات12 و1.
30 ـ سفر يوشع، اصحاح اول.
31 ـ سفر خروج، باب32.
32 ـ سفر داوران، باب11 ، آيه1.
33 ـ سفر پيدايش، اصحاح9.
34 ـ اوّل پادشاهان، اصحاح13 آيه11.
35 ـ سفر پيدايش، اصحاح32.
36 ـ سفر پيدايش، آيه9.
37 ـ سفر تثنيه، باب اوّل، آيه6.
38 ـ صحيفه يوشع، باب ششم، آيه20.
39 ـ سفر تثنيه، اصحاح بيستم، آيه1 0.
40 ـ همان مدرك، آيه20.
41 ـ صحيفه يوشع، باب دهم، آيه10.
يهود ستيزى واقعيتى انكار ناپذير است،در عين اينكه تاكنون هيچ مستمسكى بهتر از آن‏ براى صهيونيسم يافت نشده است.يهود ستيزى واقعيت دارد ولى بدون دليل نيست و دلايل آن‏ به باورهاى يهوديت و به رفتار آنان باز مى‏گردد و اگر كسان ديگرى غير از يهوديان نيز داراى اين‏ باورها بودند و يا رفتارى همگون با يهوديان داشتند،دشمنى و يا ستيز ديگران را به خود جلب‏ مى‏كردند.علت ديگر بر تداوم يهود ستيزى،خواست صهيونيست‏ها است.آنان براى عملى كردن ايده‏ جنبش ملى خود نياز به مظلوم نمايى دارند تا از اين طريق حضور نامشروع خود را در فلسطين‏ مشروع جلوه داده،جهانيان را بفريبند و چه دستاويزى بهتر از آن كه ديگران را متهم به دشمنى‏ ذاتى با يهود كنند؟به همين دليل افسانه قتل عام يهود يا واقعه هولوكاست بايد به عنوان يكى از مظاهر مظلوميت يهوديان همواره در قالب‏ها و زمان‏هاى مختلف به رخ جهانيان كشيده شود.
واژه شناسى‏
واژه فارسى يهودستيزى يا يهود آزارى به جاى واژه انگليسى‏Antisemitismبكار گرفته شده‏ است كه البته برگردان صحيحى نيست.چرا كه اين واژه انگليسى به معنى،ضديت با نژاد سامى يا سامى ستيزى است.و نژاد سامى نيز به نوادگان فرزند بزرگ حضرت نوح عليه السلام بر مى‏گردد،كه شامل‏ اعراب،يهوديان و غيره مى‏شود.
شايد اگر واژه قديمى يهودى منفور براى بيان اين مفهوم مصطلح مى‏گشت،  ديگر نيازى به‏ ديگر نياز به‏ شرح وجه تسميه واژه آنتى سميتيسم نبود و كار محققين را نيز در به كار گيرى ترجمه صحيح آن‏ آسان مى‏نمود چرا كه در اين خصوص ديگر مخير به استفاده از معناى تحت اللفظى‏ سامى ستيزى به جاى آنتى سميتيسم و معناى مصطلح آن،يهود ستيزى يا يهود آزارى‏ نمى‏شدند. واژه آنتى سميتيسم اولين بار در سال 1879 توسط فردى به نام ويلهلم مار  ابداع گرديد.
منابع مختلف توصيف‏هاى متفاوتى از وى به دست داده‏اند.بعضى از«وى به عنوان يك آشوبگر آلمانى ياد كرده‏اند كه مبارزات يهود ستيزانه را در مركز اروپا سازماندهى كرده است»  ،عده ديگر «وى را يك محقق آنتى سميتيسم دانسته»  و«عده‏اى از وى به عنوان يك تئوريسين نژادى ياد كرده‏اند».  عده‏اى نيز او را يك روزنامه نگار آلمانى اهل هامبورگ مى‏دانند كه اين واژه را براى‏ اولين بار در كتاب خود تحت عنوان«پيروزى يهوديت بر ژرمن گرايى»آورده است. پيش از آنكه به بررسى تعاريف هر يك از منابع،حول محور واژه يهود ستيزى بپردازيم.بايد به اين نكته توجه كنيم كه اساسا دليل به كارگيرى چنين واژه‏اى كه اطلاق جزء به كل است،چه‏ مى‏باشد.
بسيارى از محققين بر آنند كه ريشه واژه قرن نوزدهمى آنتى سميتيسم را بايد در نظريه‏ آلمانى ملت،جستجو كرد.نظريه پردازان اصلى در اين نظريه چمبرلين،گوبينو و واگنر مى‏باشند.
اين عده به ويژه گوبينو معتقدند كه تنها نژاد خالص ژرمن‏ها هستند. از سوى ديگر«واژه آنتى سميتيسم داراى ريشه‏هاى زبانشناسى است.اغلب زبان‏هاى‏ اروپايى همچون انگليسى،آلمانى،روسى،فرانسه،يونانى،اعضاء خانواده زبانى هستند كه هندو- اروپايى ناميده مى‏شود.در گذشته كلمه آريايى براى توضيح زبان هندو-اروپايى بكار برده‏ مى‏شد.متخصصين معتقدند كه اين زبان‏ها،همگى از يك زبان مشتق گرديده است كه هزاران‏ سال پيش،تكلم مى‏شد.يكى ديگر از زبان‏هاى اصلى اين خانواده كه به محور هندو-اروپايى‏ مرتبط نيست،زبان سامى است.شامل عبرى و عربى.در قرن نوزدهم بعضى از نويسندگان‏ سياسى به اين مبحث پرداختند كه مردمى كه در دوران جديد به زبان هندو-اروپايى صحبت‏ مى‏كنند،متعلق به نژاد آريايى هستند و يهوديان امروزى كه ريشه عبرى زبانشان هندو-اروپايى‏ نيست،از نژاد جداگانه‏اى به نام سامى،هستند.نويسندگان آنتى سميت،عمدتا معتقدند مردمى‏ كه به زبان هندو-اروپايى تكلم مى‏كنند،از اعضاء يك نژاد برتر هستند».  و اينگونه ضديت با نژاد سامى در قالب واژه آنتى سميتيسم،شكل گرفت.
اما محققين تعابير متفاوتى از اين واژه به دست داده‏اند.عده‏اى آنتى سميتيسم را بدخواهى‏ يا بدرفتارى نسبت به يهوديان در دياسپورا  دانسته‏اند  .يا«احساس غير دوستانه آريايى نژادان‏ نسبت به كليميان در عرصه اجتماع و دنياى تجارت»  ،به عنوان مفهوم آنتى سميتيسم بر شمرده‏ شده است.
فرهنگ لغت خاورميانه،آنتى سميتيسم را تبعيض يا تعصب عليه يهوديان با پيشداورى‏ معنى كرده است.«Prejudice»يعنى«احساس شديد خوب يا تنفر عليه چيزى يا كسى كه بدون‏ دليل و علم باشد.» برخى يهود ستيزى را نام يك بيمارى مى‏دانند كه گريبانگير بسيارى از اقوام‏ غير يهودى مى‏شود.صهيونيست‏ها و يهوديان حامى اين طرز تفكر،هيچگاه عامل اين بيمارى را مورد توجه قرار نمى‏دهند بلكه به شرح بيمارى و پيامدهاى آن پرداخته‏اند.هرتصل  ،بنيانگذار صهيونيسم مى‏گويد: مللى كه يهوديان در ميانشان زندگى مى‏كنند،بدون استثناء،يا آشكارا ضد يهودند،يا در نهان.
حييم وايزمن  دومين رهبر صهيونيست‏ها نيز معتقد است:«ضديت با يهود ميكروبى است‏ كه هر غير يهودى هر جا باشد و هر چند منكر آن باشد،بدان آلوده است.» به نظر لئو پينسكر  : ضديت با يهود و ترس از يهود يك بيمارى دماغى علاج ناپذير است كه به همين‏ صورت موروثى گشته و در مقام يك بيمارى طى هزاران سال به نسل‏هاى متعدد به‏ ارث رسيده و درمان ناپذير گرديده است. يك چنين تفكرى در معناى لغوى واژه آنتى سميتيسم و در بيان صهيونيست‏ها،يك‏ دشمنى بى‏دليل را القاء مى‏كند كه طى قرون متمادى در يك مسير مشخص و با هدفى معين‏ طرح ريزى شده است.هرتصل در همين معنا مى‏گويد: ما ملتى هستيم كه در هر كجا،صادقانه كوشش كرديم خود را در بين جامعه حل‏ كنيم و جزو آن جامعه بشويم و همرنگ جامعه‏ايكه دور و بر ما بود شده همانند آن‏ زندگى و سلوك كنيم و فقط ايمان و عقيده پدرانمان را نگاهداريم و آن را حفظ كنيم‏ به ما اجازه ندادند اين عمل را انجام دهيم/...همه/بى‏نتيجه و بلا اثر ماند./.../در كشورى كه در آن زندگى مى‏كرديم ما را اجنبى و خارجى پنداشتند حتى كسانيكه‏ كمتر از ما سابقه سكونت و اقامت داشتند،ما را غريبه و ناآشنا خواندند.تحت‏ شكنجه و آزارمان قرار دادند.در تمام دنيا وضع بهمين حال باقى است. هيچ يك از رهبران يهودى هيچگاه به اين سؤال جواب نداده‏اند كه ديگران به چه دليل با دين و آئين آن‏ها مخالف هستند؟در واقع صهيونيست‏ها اقدام به ريشه‏يابى اين وضع نكرده‏اند و يا نخواسته‏اند كه ريشه اين برخوردها معلوم شود و به همين دليل تنها به ذكر بيمارى پرداخته‏اند و نه عامل بيمارى.در حاليكه مى‏بايست«ميكروب بيمارى يهود ستيزى»در طى قرون‏ بازشناسى شود تا ديگران هم به اين نكته اساسى رهنمون شوند كه چه دليلى دارد كه‏ غير يهوديان حتى حاضر به تحمل دين يهودى نيز نباشند،چه رسد به يهودى به عنوان يك‏ قوميت و نژاد و بدون دليل باعث آزار آنان شوند.
پرداختن يكطرفه به يهود ستيزى،فارغ از توجه به ريشه‏هاى آن در بسيارى از موارد گريبانگير برخى از نظريه پردازان غير يهودى نيز شده است.تاسيت از جمله اين افراد است كه‏ «هوادار ضد ساميگرى بود و از گوشه و كنار آنچه را كه مى‏توانست از كلمات برخورنده و تحقير آميز عليه آن‏ها جمع آورى مى‏كرد.وى آنها را با عبارت‏هايى مانند:اعقاب اسرائيل جذامى، پرستندگان سرخر،قوم نفرت انگيز و امثال اينها،و با بيان موجز و فشرده‏اى كه از ويژگيهاى اوست‏ يكى از كوتاهترين جمله‏هاى ضد سامى را از خود باقى گذاشت: هر چه در نزد ما مقدس است،نزد آنها كفر آميز و زشت است و هر چه نزد آنها محترم‏ و مجاز است،نزد ما تنفرانگيز و نارواست. وى در كتاب خود«در جايى كه سخن از تبعيد 4000 برده آزاد شده (متهم به داشتن افكار خرافى مصرى و يهودى) به جزيره سارانى در ميان است مى‏گويد:اگر آب و هواى ناسالم آن‏ سرزمين موجب مرگ آن‏ها شود،فقدان ناچيزى است.» چنين برخوردى،نتايجى را در برداشته كه بسيارى از غير يهوديان نيز اسير آن شده‏اند و ناخود آگاه كلمه جهود و يهودى،در ذهنشان همسان با كلماتى ناخوشايند با بار منفى است.و در ميان بزرگان تاريخ هم،كم نبوده‏اند كسانى كه با اين انگيزه خو كرده و متاثر از آن بوده‏اند؛افرادى‏ نظير ناپلئون كه در خصوص آنان مى‏گويد: اين يهودى‏ها مثل آفات موذى كشاورزى و كرم‏هاى صد پاى درختى هستند كه‏ بالاخره فرانسه مرا خواهند بلعيد. بايد صرف نظر از احساسات درست يا نادرست نسبت به يهود و يهوديت،علت يهود ستيزى‏ كه عمدتا توسط خود يهوديان در محاق تاريكى و غفلت نگه داشته شده است،بررسى و شناسايى شود.
ريشه‏هاى يهود ستيزى
 بسيارى از پژوهشگران يهودى و غير يهودى از قبيل برنارد لازار ،آبا ابان  ،هانا آرنت  ،روژه‏ گارودى  ،فرانسوا دوفونتت ،ژول ايساك  ،بلومن كرانتس  ،ايكور پولياكف  ،لووسكى،  ويل دورانت  ،حميد عنايت و...به بازشناسى ريشه‏اى يهود ستيزى توجه داشته‏اند.
آبا ابان سياستمدار و نظريه پرداز معروف اسرائيلى در كتاب خود تحت عنوان«قوم من تاريخ‏ بنى اسرائيل»بخشى را به يهود ستيزى اختصاص داده است.وى در آن مجموعه بر آن است كه دو دليل را به عنوان ريشه‏هاى يهودستيزى معرفى نمايد.دليل و يا عامل اول،موضوعى تحت‏ عنوان«خون براى فطير مقدس»است.و دومين دليل مقاوله نامه‏ها يا همان پروتكل‏هاىدانشوران صهيون است. برنارد لازار در كتاب معروف و مفصل خود تحت عنوان«يهود ستيزى،تاريخ و دلايل آن»  كه‏ بعد از جريانات مربوط به قضيه دريفوس  در اواخر قرن نوزدهم به نگارش در آمد،معتقد است‏ كه سه نوع يهود ستيزى وجود دارد:يهود ستيزى مسيحى،يهود ستيزى اقتصادى،يهود ستيزى‏ نژادى.و طبق همين الگو،دشمنى غير يهوديان با يهوديان را به دشمنى مذهبى،دشمنى‏ اجتماعى،دشمنى نژادى،دشمنى ملى،دشمنى فكرى و اخلاقى تقسيم بندى مى‏كند و كتاب‏ خود را بر همين اساس با يك سير تاريخى از دوره باستان تا انقلاب فرانسه به نگارش در آورده و دشمنى‏هاى مذكور را در اين سير تاريخى مورد توجه و بررسى و ريشه‏يابى قرار مى‏دهد. فرانسوا دوفونتت،دلايل يهود ستيزى را با خاستگاهى اروپايى در چهار سرفصل عمده بيان‏ مى‏كند:اول مصلوب كردن حضرت عيسى عليه السلام با خيانت يهوديان.دوم منع زناشويى زن مسيحى‏ با مرد يهودى و بالعكس و آن هم به دليل بيم از پيدايش تمايلات روحانى عليه مسيحيت.سوم‏ انجام مراسم دينى همچون رسم نواختن بر گوش يك يهودى در روز عيد قيام مسيح در شهر تولوز.چهارم افتراى قتل  طى مراسم دينى  مرحوم دكتر عنايت نيز در كتاب«اسلام و سوسياليسم در مصر و سه گفتار ديگر»،گفتارى را به يهود آزارى در 22 صفحه اختصاص داده است.او ريشه‏هاى يهود آزارى را ابتدا اتهام به‏ يهوديان در مورد مصلوب كردن حضرت عيسى و سپس سرمايه‏پرستى آن‏ها با در دست داشتن‏ حربه ربا مى‏داند. دلايل يهود ستيزى از ديد ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن از جامعيت بيشترى برخوردار است.وى هفت دليل براى يهود ستيزى بر مى‏شمارد: 1-دلايل و عقايد دينى (عقايد دينى يهوديان و غير يهوديان) ؛ 2-دلايل نژادى؛ 3-آئين قربانى مقدس و يا همان خون براى فطير مقدس؛ 4-رقابت‏هاى اقتصادى و رباخوارى يهوديان؛ 5-ملى گرايى مسيحيان و مقاومت يهوديان؛ 6-مرگ سياه يا طاعون و نقش يهود در شيوع آن؛ 7-انكيزيسيون يا تفتيش عقايد (عمدتا در اسپانيا) . حال با استفاده از نقطه نظرات مورخين و نظريه پردازان مذكور،دلايل و ريشه‏هاى يهود ستيزى را مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد.
1-دلايل اعتقادى‏ 2- دلايل رفتارى يهوديان‏ 3- دلايل سياسى‏
دلايل اعتقادى
‏ الف:مسيحيت و يهوديت‏
يهوديان با تفاخر به سابقه توحيد و يكتاپرستى خود و بنا بر نظر كاپلان،خاخام معروف‏ يهودى«تنها به علت مخالفتى كه با شرك يونانيان از خود نشان دادند خويشتن را به گونه‏اى از دنياى متمدن روزگار خويش خارج كردند»  بدين معنى كه با ابراز عقايد خود و تاكيد بر آن، مخالفت اقوام و ملل ديگر را عليه خود برانگيختند.
آبا ابان در اين مورد معتقد است: يهودى‏ها طى تاريخ طولانى خود بكرات طعم تلخ تعدى و بى‏مهرى ملل دنيا را چشيده بودند.براى چه؟براى اينكه از ديانت اجدادى خويش دست بر نمى‏داشتند.
ديده شده بود اغلب آنها تا پاى مرگ از ايمان خود چشم پوشى نكرده و مرگ را در مقابل حفظ ايمان خود بجان خريده بودند. و از همين روست كه هانا آرنت،ريشه‏يابى در يهوديت ستيزى و نه يهود ستيزى را در اعتقادات موحدانه يهود در مقابل مشركين،در تمام اعصار مى‏داند و اين گونه نتيجه مى‏گيرد كه‏ چون اقوام معارض با دين يهود توانايى مقابله و يا همسويى با آن را نداشتند با پيروان يهوديت نيز به مخالفت پرداختند و يهود ستيزى نيز بوجود آمد. دايرة المعارف بريتانيكا نيز در تكميل اين مفهوم مى‏نويسد: از گذشته‏هاى دور اختلافات مذهبى اولين اصل يهود ستيزى بوده است.در دوران‏ رواج فرهنگ يونانى-يهودى،به طور مثال تفكيك اجتماعى يهوديان و امتناع آنان از پذيرش پرستش خدايان از سوى مردمان به خصوص در قرون قبل از ميلاد،سبب‏ بيزارى در ميان بى‏دينان شد. در جاى ديگر فرويد نيز به ريشه يابى يهود ستيزى با تأكيد و توجه به تفكرات موحدانه يهود تاكيد مى‏ورزد. با مرور اين اظهار نظرها،به ويژه از سوى معتقدين،اين تصور ايجاد مى‏شود كه اين رويه‏ يهوديت بسيار هم ممدوح و پسنديده است چرا كه تكيه بر اعتقادات متضمن بقاى واقعى يك‏ فرهنگ و يا تمدن است.
اما زمانى كه حضرت مسيح عليه السلام از سوى خداوند به رسالت مبعوث شدند و عليرغم اينكه‏ يهوديان به تكامل تدريجى اديان و حتى وعده ظهور دينى كامل‏تر وقوف داشتند،ولى همان‏ موضعى را اتخاذ كردند كه در مقابل مشركين.«از ديدگاه يهوديان اصيل،آيين مسيحيان همچون‏ مرتدان و دين مسيح به منزله آيينى بود كه از تحريف يهوديت به وجود آمده باشد.» و به همين‏ دليل نه تنها از رسالت حضرت عيسى عليه السلام استقبال نكردند بلكه تا جايى كه مى‏توانستند،با توطئه‏هاى متعدد،اين دين جديد را براى اضمحلال قطعى مشايعت كردند.
جان ناس در كتاب معروف خود به نام«تاريخ جامع اديان»نيز رابطه يهود و مسيحيت را از همان ابتدا خصمانه معرفى مى‏كند و به همين دليل تمام كوشش‏هاى به كار گرفته شده جهت‏ تقريب آنان را بدون نتيجه مثبت ارزيابى مى‏نمايد. يقينا اين روابط خصمانه حاصل تنفرى بود كه طى قرون متمادى ميان اين دو وجود داشته‏ است.بنابر نقل دورانت: بى‏شك علت نافذ و دايمى اين تنفر تضاد شديدى بود كه در ميان عقايد دينى آنها وجود داشت.يهوديت براى اصول عقايد مسيحيت مدعى و محكى جاودانى بود. در واقع يهوديان با نفى تعاليم حضرت مسيح عليه السلام كه بر پايه محبت و گذشت در ميان تمام‏ انسان‏هاى جهان بود،اين تنفر ابدى را در ميان پيروان دو نحله اعتقادى غرس كردند.و به همين‏ دليل هم«حضرت مسيح نيز آنها و كاهنانشان را در هيكل سليمان و قدس سرزنش كرد و آنها را با صفاتى ننگ‏آور مانند:فرزندان كشندگان پيامبران و مارهاى فرزندان افعى،توصيف نمود.» به اين علت،به اعتقاد مسحييان ضديت يهوديان با حضرت مسيح عليه السلام نهايتا منجر به تصليب‏ حضرت عيسى عليه السلام گشت و داغ ننگ خيانتى از اين رهگذر را تا ابد بر پيشانى يهوديان گذاشت.
مرحوم حميد عنايت نيز مهمترين عامل تخاصم ميان يهوديان و مسيحيان را موضوع‏ تصليب حضرت عيسى عليه السلام مى‏داند و بنابر اعتقاد مسيحيان بيان مى‏دارد كه: يهوديان در آزار عيسى‏[عليه السلام‏]با روميان همداستان شدند و تصميم به دستگيرى و تكفير عيسى‏[عليه السلام‏]نيز از جانب سنهدرين 5 يعنى شوراى ريش سفيدان اسرائيل‏ گرفته شد و از روى همين تصميم بود كه پونطيوس پيلاطوس  حاكم رومى‏ فلسطين به كشتن عيسى‏[عليه السلام‏]فرمان داد  در بعضى منابع از شور و اشتياق فراوان يهوديان در تحريك پونطيوس پيلاطوس براى‏ تصليب حضرت عيسى عليه السلام سخن به ميان آمده است. جالب اينجاست كه اسرائيل شاهاك يهودى با استناد به تلمود بر محكوم شدن مسيح در يك‏ دادگاه خاخامى حقيقى به جرم بت پرستى و تحريك يهوديان به بت پرستى و ناسزاگويى،صحه‏ گذارده و نهايتا مصلوب شدن ايشان را تاييد مى‏كند.در واقع همگى منابع يهودى كلاسيك كه از اعدام او خبر مى‏دهند،مسئوليت آن را با غرور به عهده مى‏گيرند و از آن شادمانى مى‏كنند. اقدام يهوديان در فراهم نمودن زمينه‏هاى تكفير حضرت مسيح عليه السلام به اينجا ختم نشد و به‏ خيانت آنها در ارائه اطلاعات از محل اختفاى ايشان منجر شد.اين وظيفه،را فردى يهودى به نام‏ يهودا اسخريوطى (جوداس اسكاريوت) برعهده گرفت.طبق روايات اناجيل وى«يكى از 12 حوارى (شاگرد) عيسى مسيح‏[عليه السلام بود كه...]به شوراى سنهدرين گزارش داد و نگهبانان معبد سليمان كه نيروى انتظامى و بازوى اجرايى سنهدرين بودند،عيسى عليه السلام را دستگير كرده و به‏ محل اجلاس كاهنان و حاخام‏هاى يهودى بردند.» و اين در حالى بود كه حضرت مسيح از قبل‏ نسبت به اين خيانت اطلاع داشته و در هنگام آخرين شام،يهودا اسخريوطى را آشكارا متهم‏ ساخت. شخصيت يهودا اسخريوطى با شخصيت نمونه‏وار«يهودى»در فرهنگ اروپايى‏ انطباق دارد؛او مسئول امور مالى مسيحيان است،به سرقت وجوه بيت المال دست‏ مى‏زند و در ازاى 30 سكه نقره عيسى‏[عليه السلام‏]را به روحانيون يهودى مى‏فروشد.[...]در متون پايه‏اى مسيحيت،يهودا اسخر يوطى،شخصيتى پليد شناخته مى‏شود و نمادى از يهوديت و نام او مترادف با يهودى (جودائيوس) است.در اساطير دينى‏ مسيحى،تثليث شيطان-يهودى-يهودا اسخر يوطى،نماد شر به شمار مى‏رود.
چنانكه خواهيم ديد تا سده نوزدهم ميلادى و حتى در آثار ماركس يهودى تبار نيز واژه يهودى چنين معنايى دارد.به همين دليل،يهوديان از زمان استقرار جدى‏ در سرزمين‏هاى درون قاره اروپا خود را اسرائيلى يا عبرانى‏[و در ايران،كليمى و نه‏ يهودى‏]مى‏خواندند. جبهه گيرى يهوديت و مسيحيت عليه يكديگر را مى‏توان با مرور بر متون دينى آنان به دقت‏ دريافت.آنها براى مصون ماندن از ضربه طرف مقابل همواره يكديگر را متهم و چهره يكديگر را مخدوش كرده‏اند.كه البته بسيارى بر اين عقيده‏اند كه تلمود در اين مسير گوى سبقت را از كتب‏ مسيحى ربوده است.ويل دورانت در همين مورد خاطرنشان مى‏سازد: هر گونه تنظيم و تدوين قوانين يهود،مبتنى بر كتاب دينى تلمود بود[...]در قسمتى‏ از تلمود،كه بيشتر جنبه ادبى و روايتى داشت و به نام هگادا  خوانده شده است، جملاتى يافت مى‏شدند كه برخى از عقايد مسيحيان را مورد تمسخر قرار مى‏دادند. اسرائيل شاهاك نيز در كتاب خود بخشى را به تلمود و فرامين آن اختصاص مى‏دهد.وى‏ مى‏نويسد:«چاپ نخست مقررات كامل قانون تلموذى-ميشنه تورا از ابن ميمون-بدون‏ كوچكترين حذف،در رم در 1480 در دوره سيكست چهارم،پاپى كه از نظر سياسى بسيار فعال، اما دائما در مضيقه پولى بود،منتشر گرديد،اين اثر پر از توهين آميزترين احكام در قبال همگى‏ بيگانگان بود،و نيز حملات خشن بسيار روشن عليه مسيحيت و شخص عيسى مسيح‏[عليه السلام‏].»  و حتى در بعضى از فرازهاى آن«علاوه بر يك رشته اتهامات جنسى ركيك عليه عيسى‏ مسيح‏[عليه السلام‏]،مى‏گويد كه كيفر او در دوزخ اينست كه در حمامى از مدفوع جوشان افكنده شود.» در جاى ديگر«به يهوديان فرمان مى‏دهد كه هر نسخه از عهد جديد را كه به دست آنان مى‏افتد، بسوزانند و در صورت امكان به طور علنى.»
شاهاك مدعى تداوم اين حكم تا حال حاضر است و ذكر مى‏كند: در روز 23 مارس 1980 صدها نسخه از عهد جديد علنا و طى مراسمى در اورشليم‏ و تحت نظارت عاليه«يادلعاخيم»سوزانده شد؛اين سازمان مذهبى از كمك مالى‏ وزير مذاهب اسرائيل بهره‏مند مى‏گردد. برنارد لويس  پژوهشگر معاصر فرانسوى يهودى در كتاب«سامى‏ها و ضد سامى‏ها»  مى‏نويسد كه آيزنمنجر  پژوهشگر زبان‏هاى شرقى در آلمان نيز پس از مطالعه تلمود،در كتاب‏ دو جلدى خود در همين راستا معتقد است كه زير بناى دشمنى با مسيحيت را مى‏توان در همين‏ كتاب يافت. در مقابل تلمود،كتاب مذهبى مسيحيان نيز جايگاهى نه چندان زيربنايى در خلق تفكر ضد يهودى از دير باز تاكنون داشته است و در اين ميان عهد جديد از كتاب مقدس حائز اهميت‏ بيشترى است.
[اين كتاب‏]تأثيرى فراوان در ايجاد نفرت از يهوديان در ديگر ملل بر جاى گذاشت‏ چون كتاب مقدس،يكى از پرتيراژترين و موثرترين كتابها در جهان محسوب‏ مى‏شود.در اين كتاب مطالب فراوانى درباره مسئوليت يهوديان در به دار آويختن‏ حضرت مسيح‏[عليه السلام‏]و نيز درباره گناهان و خطاها و دورى آنها از تعاليم استوار دينى‏ و عدم توجهشان به پروردگار و احكام و قوانين او آمده است. پاپ‏هاى مسيحى نيز با استناد به همين موارد با صدور احكام و خطابه‏هاى آتشين مواضع‏ ضد يهودى را در جوامع مسيحى،شديدا تقويت مى‏كردند.از جمله: اينوسنت سوم  (1216-1161) بود كه مدت 18 سال‏[...]مقام پاپى داشت‏[...]وى‏ در سال 1215 چهارمين شوراى لاترانرا تحت استيلاى خويش تشكيل داد و قطعنامه‏هايى به تصويب رساند كه طى يكى از آنها گفته مى‏شد:يهوديان بايد به‏ مرتبه پست بردگان تنزل داده شوند.زيرا به مسيح ايمان نياورده‏اند.نسبت به‏ ميزبانان خود بى‏حرمتند و كودكان مسيحى را در مراسم دينى خود مى‏كشند و از خون ايشان فطير مى‏سازند.
در زمان كنستانتين در قرن چهارم اولين سياست ضد يهودى در مقام حكومتى وضع‏ گرديد. و فعاليت‏هاى ضد يهودى گسترش وسيعترى يافت و نهايتا منجر به تهاجم به خانه‏ يهوديان شد.و هزاران نسخه تلمود به دست مردم افتاد و در رم،بولونيا،راوانا،فرارا،پادوا،و نيز مانتوا،شعله‏هاى آتش از كتاب‏هاى يهوديان به هوا برخاست. در واقع جايى كه مسيحيت بخشى از هويت ملى تاريخى مردمى مى‏شد،يهود ستيزى‏ زمينه رشد داشت.همچون جنوب آمريكا با حضور جنبش‏هاى دست راستى مثل جان پيرچ و كوكلوس كلانها  و يا در بعضى از كشورهاى كاتوليك نشين اروپاى معاصر  همچون«فرانسه كه‏ مى‏توان نمونه‏اى از آنرا در بيان ناكه نماينده مجلس فرانسه در سال 1895 دريافت،كه مى‏گويد: اگر ضد سامى بودن تنها عبارت از اين باشد كه عقايد اصولى و پندارهاى حاكم بر دين‏ يهود مورد بحث و انكار قرار گيرد،من با كمال صراحت اعلام مى‏كنم كه خود من يك‏ ضد سامى هستم. يهوديت با اين تصوير با سابقه از دشمنى صريح با دنياى مسيحى كه حداقل از حيث نفوس‏ برتر از آن است،امكان حضور قوى نخواهد داشت فلذا رهبران و علماى متجدد يهودى،به همراه‏ بعضى از سياستمداران كه اهداف خاصى از يهوديت منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام را پى جويى مى‏كردند،به تكاپوى جديدى دست يازيدند تا از آن طريق جونازيباى موجود را به نفع‏ خود تغيير داده و اتهامات مطرح را موهوم و يا با قصد و غرض تلقى و تبليغ نمايند.
مهمترين اتهام،تبانى و دست داشتن يهود در مصلوب نمودن حضرت عيسى عليه السلام بود كه در بسيارى از موارد به عنوان ريشه اصلى ضديت با يهوديان ارزيابى مى‏شد.و يهوديان به دو طريق‏ در مقام توجيه و تحريف اصل اتهام بر آمدند.
نخست با طرح مباحث تاريخى و اثبات عدم دست داشتن يهوديان در تصليب حضرت‏ مسيح عليه السلام،اقدامات همه جانبه‏اى را انجام دادند،در حالى كه نه ادله قوى داشتند و نه قادر به‏ امحاء اسناد موجود در تلمود بودند.شيرين دخت دقيقيان با اشاره به كتاب«يهودا،خائن يا دوست عيسى»اثر پروفسور كلاسن،«چكيده نظريه‏هاى»كلاسن را اين گونه بازگو مى‏كند:
در مورد يهودا اسكاريوتى (با تلفظ عربى اسخريوتى) تاريخ جعلى درست شده است‏ زيرا نام اين حوارى عيسى از قضا نام كلى يهوديان را به ياد مى‏آورد و با تخريب اين‏ شخصيت از سوى روميان،دشمنى يهود و مسيحيت اسطوره‏اى شده است.كلاسن‏ بحث واژه شناسانه را كليد راه‏يابى به حقيقت رويدادها در انجيل قرار مى‏دهد.واژه‏ يونانى‏  PARADIDOMI  به معناى تسليم كردن كليد شهر مغلوب است و تنها امروز خيانت معنا مى‏شود.كلاسن بر آن است كه هيچ نمونه‏اى در متون يونانى كلاسيك و نيز يونانى به قلم يوسفوس  و معاصر انجيلها وجود ندارد كه در آن اين واژه معناى‏ خيانت بدهد.چهل و چهار بار اين واژه در مورد يهودا تكرار شده است.در كتاب‏ مقدسى كه به دستور شاه جيمز ترجمه شد،اين واژه همه جا غير از چهار بار معادل‏ BETRAYيا خيانت برگردان شده است.به گمان كلاسن اين برگردان نادرست،اين نظر را كه يهودا خائن بود،تقويت كرده است. البته استدلال‏هاى ديگرى نيز براى تطهير چهره يهود از اين اتهام بافته شده كه از حوصله‏ اين مقال خارج است.
روش ديگر كه به همين منظور به كار گرفته شد،بحث و محاجه با علماى مسيحى و فشار بر آنها بود تا آنها با استفاده از موقعيت خود،يهوديان را از اين اتهام مبرا جلوه داده حكم تبرئه آنها را صادر كنند و بالاخره هم به اين موفقيت نائل آمدند به طورى كه: در 1962 پاپ جان بيست و سوم پس از مناظره با پروفسور آبراهام هشل  اعلام كرد كه چون به صليب كشيدن عيسى براى تكميل نقشه خدا براى نجات بشر لازم بوده‏ است،همه كسانى كه از ديدگاه انجيل‏ها در اين كار مسئولند،هيچ جنايتى نكرده‏اند و خودشان،هم ميهنان و هم مذهبانشان همگى وسيله مشيت الهى بوده‏اند. در سال 1996 در عين ناباورى و عليرغم دست داشتن يهوديان در آن تبانى به اصطلاح‏ مشيت گونه،پاپ اعلام كرد:«يهوديان مسئول قتل حضرت عيسى‏[عليه السلام‏]نبوده‏اند.
مرحوم حميد عنايت،جريان تبرئه و يا كمرنگ كردن نقش يهود در تصليب حضرت‏ عيسى عليه السلام را به گونه‏اى ديگر بيان مى‏كند: اروپائيانى كه از تبهكارى‏هاى هيتلر به شرم آمدند و به فكر چاره جوئى براى‏ پيشگيرى از نظائر آن افتادند،يكى از راههاى پايان دادن به مسلك دشمنى با يهود را تبرئه يهوديان از گناه همدستى در خدا كشى‏DEICIDEدانستند.در نتيجه چنين‏ چاره جوئيهايى بود كه در دومين شوراى واتيكان كه در نوامبر سال 1964 براى‏ اصلاح روش و بينش كليساى كاتوليك و تعيين خطمشى آن در جهان امروز برگزار شد.معافيت يهوديان از مسئوليت جمعى در مصلوب كردن عيسى در ضمن‏ اعلاميه‏اى  راجع به رابطه كليساى كاتوليك با مذاهب غير مسيحى با 1651 رأى‏ موافق و 142 رأى موافق مشروط و 99 رأى مخالف به تصويب رسيد.بيشتر مخالفت‏ها از جانب اعراب مسيحى صورت گرفت.و شدتش چنان بود كه انتشار اعلاميه تا اكتبر سال بعد به تعويق افتاد.
ب:تعاليم و اعتقادات تلمودى‏
تلمود به عنوان يكى از منابع مهم،تفسيرى از تعاليم،عقايد،آداب و احكام يهوديت است كه‏ همواره مرجع يهوديان در تمام اعصار بوده و هست.اين كتاب از دو بخش ميشناه (متن اصلى) و گمارا (شرح متن اصلى) تشكيل شده است.ميشناه بين سالهاى 190 تا 200 پس از ميلاد،يعنى‏ حدود يك قرن پس از ويران شدن هيكل توسط تيتوس رومى بوسيله يهودا هاناسى جمع آورى‏ شد.گمارا نيز دو نوع است گماراى اورشليم كه در سال 400 و گماراى بابل كه در سال 500 جمع آورى و تدوين شد.
صرفنظر از مباحثى كه مربوط به شكل تلمود مى‏شود و اتفاقا اطلاع از آن هم ضرورى است، در اين مقال مى‏خواهيم به محتواى تلمود به عنوان منبعى كه عامل بسيارى از كينه‏توزى‏ها و نفرت‏ها شده،نظرى هر چند مختصر بيافكنيم تا شايد ريشه مهم و اساسى يهود ستيزى در بعد اعتقادى آن را دريابيم.
در سال 1888 ميلادى مطبوعات (مجله) مينروه  روايت جالبى را از يك مطلب‏ مربوط به نتايج حاصل از فعاليت‏هاى يك كميته تحقيق كه در سال 1240 ميلادى‏ به دستور سن لويى پادشاه فرانسه تشكيل شده بود چاپ كرد كه هرگز مورد ابطال‏ قرار نگرفت.پادشاه وقت فرانسه خواسته بود بداند كه چرا يهوديان تا آن حد در فرانسه منفور هستند؟بدين منظور وى يك دادگاه سلطنتى به رياست شخص‏ خويش افتتاح كرد.كتاب تلمود،توسط يك نفر يهودى مسيحى شده كه زبان عبرى‏ را خوب سخن مى‏گفت،در معرض قضاوت دادگاه قرار گرفت.براى روشن شدن‏ اصالت و اعتبار متون دينى تلمود،دادگاه از جچيل،خاخام پاريس به همراه دو خاخام ديگر به نامهاى يهودا سموئيل،و ژاكوب كه دومى از خطباى مشهور فرانسه و اسپانيا بود،دعوت به عمل آورد تا در جلسات شركت كنند.پادشاه منصف فرانسه‏ سعى كرد تا بيشترى تمهيدات را تدارك ببيند كه خاخام‏هاى نام برده بتوانند به‏ راحتى از تلمود دفاع كنند و اصالت و اعتبار متون تلمودى را در محضر جلسه اثبات‏ نمايند.على رغم همه اينها،دادگاه اجبارا به اين نتيجه رسيد كه قوانين تلمودى‏ مخالف و بلكه منافى و ناسازگار با هر گونه نظم اجتماعى است،و اين مطلب منحصر به جوامع مسيحى نبود،بلكه در مورد هر اجتماع غير يهودى مصداق داشت.در اثر همين تحقيقات بود كه آن دادگاه بدين نتيجه رسيد كه تلمود نه تنها مكررا مريم‏ مقدس را مورد اهانت قرار مى‏داد،بلكه حتى شك به وجود مى‏آورد كه حضرت‏ عيسى عليه السلام از يك مادر باكره به دنيا آمده است و جسارت را تا جايى پيش مى‏برد كه‏ مى‏گفت عيسى عليه السلام فرزند سربازى به نام پاندارا و زنى بدكاره بود.مسيحيان وقتى‏ شنيدند كه خاخام‏هاى دعوت شده رأى بر صحت اين سخنان ترجمه شده از روى‏ تلمود مى‏دهند شگفت زده شدند.سن لويى،پادشاه فرانسه،در اثر رأى نهايى اين‏ دادگاه تحقيق و تفحص،فرمان داد كه كتاب تلمود را به كلى بسوزانند.
با شنيدن اين روايت يقينا،كنجكاوى براى اطلاع از محتواى تلمود بيشتر خواهد شد و اين كه‏ چطور ممكن است از متون دينى يك قوم همچون يهوديت،نفرت برون تراود و اقوام و امم ديگر را از خود براند.مسلما در ابتدا بايد بدانيم كه ديدگاه يهوديان در خصوص اقوام و ملل ديگر چيست و چطور شده است كه غير يهوديان نسبت به يهوديان داراى اين تنفر شديد هستند.
جنتيل  يا  گوئيم  واژگانى هستند كه مى‏توان معناى غير يهودى و يا بيگانه را بدان اطلاق‏ نمود و اين واژه از لغات محورى در ايجاد اين تنفر است.يهوديان در فرهنگ و عقيده منحرف از شريعت حضرت موسى عليه السلام،بجاى اينكه خود را معتقد به دين موسوى بدانند،خود را از نژاد و خون يهودى مى‏دانند.مقدم بودن نژاد بر دين و مذهب در اين قوم باعث شده است كه آنان‏ هيچ كس را به دين خود دعوت نكنند،و كسى را يهودى بدانند كه مادرى يهودى داشته باشد.از همين رو«در موارد متعددى واژه‏هاى كلى از قبيل«همانند تو»،«بيگانه»،يا حتى«انسان»به‏ معنايى انحصار طلبانه و قوم گرايانه گرفته شده‏اند.» در اين دايره هر كسى كه داراى نژادى غير يهودى باشد به وى جنتيل يا گوئيم گفته مى‏شود و همين واژه كافى است تا كوهى از تبعيضات نژادى ناروا،در لفافه‏اى از احكام مذهبى عليه‏ غير يهوديان به عنوان حيوانات انسان نما بار شود.كه در اين فرصت كوتاه فهرست‏وار بدان نظرى‏ مجمل خواهيم داشت.
1-اسرائيل شاهاك مى‏گويد: مقامات هلاخايى بر سر اين ملاحظه كه واژه«بيگانگان» (GENTILS) در اين ديدگاه به‏ همگى غير يهوديان اشاره دارد به توافق رسيده‏اند. 2-به نوشته كتاب هاتانيا،كتاب مقدس جنبش هابادى از شاخه‏هاى قوى هاسيديسم،غير يهوديان مخلوقات شيطان هستند كه مطلقا هيچ چيز نيكويى نزد آنان يافت نمى‏شود.تفاوت‏ كيفى ميان يهوديان و غير يهوديان از مرحله جنينى وجود دارد. 3-  بنابر حكم تلمود نجات يك غير يهودى افتاده در چاه جايز نمى‏باشد.و اما نيز او را در چاه‏ بيشتر فرو بردن نيز نبايد.
4-در جنگ زمانى كه لشكريان ما به يك يورش نهايى دست مى‏زنند.«هلاخا به آنها اجازه و فرمان مى‏دهد كه حتى از غير نظاميان خوب كشتار كنند،يعنى غير نظاميانى كه خود را چنين‏ جلوه مى‏دهند»  5-«يك يهودى تعبدگرا از همان اوان جوانى در چهارچوب مطالعات مقدس خويش‏ مى‏آموزد كه بيگانگان با سگان قابل مقايسه هستند،كه از آنها به نيكى ياد كردن گناه است.» 6-«نكته پذيرفته شده اين است كه در فريب بيگانگان به جاى مداواى آنان هيچ چيز قابل‏ سرزنش نيست،اگر اين كار خصومتى را بر نمى‏انگيزد»     7-دكتر مجاز نيست كه يك روز سبت  [براى نجات يك بيگانه‏]با درشكه جابجا شود.مگر اينكه آوردن عذر و بهانه غير ممكن گردد.» 8-«حتى در برابر دستمزد نبايد به يك زن غير يهودى كه روز سبت در حال زايمان است يارى‏ رساند.از خصومت نيز نبايد بيمى به دل راه داد.حتى زمانى كه با چنين كمكى بى‏حرمتى به‏ سبت در كار نباشد.» 9-«اگر ديده شود كه يك كشتى كه يهوديانى را حمل مى‏كند،در خطر است،وظيفه هر كسى‏ است كه سبت را بخاطر نجات او نقض نمايد.با اين وجود بنابر تفسيرى از خاخام عاكيوا ايگر (متوفى به سال 1873) ،اين قاعده فقط زمانى اعتبار دارد كه بدانند كه يهوديان در عرشه كشتى‏ هستند.اما اگر از هويت مسافران چيزى دانسته نباشد،[سبت‏]نبايد نقض گردد.زيرا كه بيشتر آدمهاى دنيا از زمره بيگانگان و غير يهوديان هستند.بدين ترتيب از آنجا كه احتمال بسيار كمى‏ وجود دارد كه كسى از مسافران يهودى باشد،بايد گذاشت كه غرق شوند.» 10- يك طبيب يهودى نبايد يك بيمار غير يهودى را مداوا نمايد.ابن ميمون كه خود يك‏ طبيب مشهور بود،در اين زمينه بسيار صراحت دارد و مى‏گويد:«پس بدانيد و آگاه باشيد كه‏ مداواى يك بيگانه حتى در برابر دستمزد ممنوع است.[...]با اين وجود اگر از او هراس داريد يا اين كه از خصومت او مى‏ترسيد او را در برابر دستمزد مداوا كنيد. اما ممنوع است كه اين كار بى‏اجرت انجام گيرد»  11- يك يهودى نبايد از شرابى بنوشد كه يك بيگانه-سهمى-هر چه باشد-در ساختن آن‏ داشته است.از آن مهمتر،شراب در يك بطرى باز،حتى اگر كاملا توسط يهوديان ساخته شده‏ باشد،به محض آن كه بيگانه‏اى بطرى را لمس كند يا دستش را از فراز سر آن بگذراند به يكى از محرمات بدل مى‏گردد.» 12-«همچنين مجموعه‏اى از قواعد وجود دارند كه ستايش بيگانگان  و اعمالشان را به هر نحو ممنوع مى‏سازند.» 13-«يهودى مومن كه از برابر گورستانى مى‏گذرد،بايد ورد لعنت بر زبان آورد اگر مردگان‏ بيگانه‏اند.و ورد رحمت اگر گورستان يهوديان در ميان است»  14-«تلموذ بر يهوديى كه از نزديك مسكنى كه غير يهوديان در آن سكونت دارند مى‏گذرد مقرر مى‏دارد كه از خداوند ويرانى آن خانه را طلب نمايد و اگر اين خانه ويران است،خداوند را به‏ خاطر انتقامجوييش شكرگزارى كند.» 15-«تلموذ و تمامى مقامات خاخامى قديمى نه تنها صاحب شى‏ء گمشده يك بيگانه را مجاز مى‏شمارند،بلكه قاطعانه باز گرداندن آن را ممنوع مى‏نمايند»
16-«بنابر دانشنامه تلموذى آن كس كه با زن يك بيگانه روابط جسمانى دارد،مستوجب‏ مجازات مرگ نيست.» 17-«نمى‏توان روابط جنسى ميان يك مرد يهودى و يك زن غير يهودى را زنا توصيف كرد.بنا بر تلموذ،چنين روابطى از گناه حيوانيت ناشى مى‏گردند. (به همين دليل،در كل فرض مى‏شود كه بيگانگان پدرشان معلوم نيست» 18-«بيگانگان كه (طبق هلاخا) دروغگويان مادرزاد هستند،گواهى‏شان در برابر يك دادگاه‏ خاخامى هيچ ارزشى ندارد.در اين زمينه موقعيت آنان همانند زنان،بردگان و صغيران يهودى‏ است؛در عمل حتى بدتر است.» 19-«تلموذ هر نوع هبه‏اى را به يك بيگانه اكيدا ممنوع مى‏نمايد.» 20-«شولهان عاروخ به صراحت بسيار مى‏گويد.دزدى كيفى (همراه با خشونت) اكيدا ممنوع است اگر قربانى يهودى باشد.اما همان عمل چون به دست يك يهودى،به زيان بيگانه‏اى‏ انجام گردد به راستى ممنوع نيست.مگر در اوضاع و احوال خاصى،مثلا زمانى كه بيگانگان تحت‏ فرمانروايى ما نيستند»؛اما مجاز است«وقتى كه آنان تحت فرمانروايى ما هستند». با رويت 20 بند مذكور كه بنا بر نظر افرادى همچون پوپر،به يك تجديد نظر صادقانه در فكر يهودى نسبت به غير يهودى نياز است. 5 تصويرى از چهره يهود در ذهن متبادر مى‏شود كه‏ ممكن است در بعضى از موارد با واقعيات تطابق نداشته باشد.اسرائيل شاهاك يهودى در كتاب‏ خود به اين استثنائات نيز توجه مى‏دهد و خاطرنشان مى‏سازد كه رعايت همين استثناء در بسيارى از موارد ضامن بقاى يهوديت در تمام اعصار بوده است و آن هم به دو دليل: 1-احكام سخت عليه غير يهوديان تنها در صورتى معلق مى‏ماند كه سودى بيشتر از اعمال‏ احكام،نصيب يهوديان شود.اين اصل را مى‏توان در كتاب«تاريخ يهود،مذهب يهود»به عينه‏ مشاهده كرد.
لوئيس مارشالكو در تأييد نظر مذكور در كتاب«فاتحين جهانى»مى‏گويد: يكى ديگر از حربه‏هاى بى‏نهايت موثر يك نفر يهودى،توانمندى وى،مانند يك فرد دمدمى مزاج و متلون،در پذيرش رنگ محيط پيرامون خويش است.نام برده در فرانسه،مجارستان،انگلستان و يا هر جاى ديگرى كه باشد،در زمينه محيط بومى‏ آنجا ادغام مى‏شود.اما عليرغم اين كه وى در انگلستان همانند يك جنتلمن (آقاى) انگليسى و در آمريكا نيز مانند يك يانكى واقعى به نظر مى‏آيد،اين مطلب صرفا نقاب دروغينى بيش نيست و كارى حساب شده براى دفاع از منافع خويش و همچنين كسب پيروزى است.
 2-در صورتى كه خطرى متوجه يهوديان شود و خصومت غير يهوديان را عليه يهوديان‏ برانگيزد،حكم تلمودى معلق مى‏ماند.
و به همين دلايل و با رعايت همين استثنائات است كه مثلا در آمريكا شاهد،حمايت عده‏اى‏ يهودى سرشناس همچون آبراهام هشل از نهضت مارتين لوتر كينگ هستيم.در حاليكه چگونه‏ مى‏توان با حمايت از سياهان از حقوق فلسطينيان حتى حقوق فردى اوليه‏شان به اين سادگى‏ گذشت. در واقع«منافع خاص يهوديان‏[به عنوان تنها انگيزه‏]به همان گونه كه براى‏ كمونيست‏هايى كه همين سياهان را حمايت مى‏كردند،هدف يك«بهره بردارى»سياسى از جماعت آفريقايى-آمريكايى بود،در مورد يهوديان،بنابر اين بود كه حمايت كور از اصل سياست‏ اسرائيل در خاورميانه به دست آورند.»
ج:نظريه قوم يا نژاد برگزيده‏
شايد بتوان جواب تمام سؤالاتى كه احيانا با خواندن عقايد تلمودى ايجاد مى‏شود و چرايى‏ چنين تفكرى را عليه غير يهوديان،در يك جمله خلاصه كرد.و آن اينكه«يهوديان خود را قوم‏ برگزيده مى‏دانند»و به همين دليل ديگران را نژاد پست قلمداد نموده،رفتارى متناسب با حيوانات با آنها دارند.
نژاد يا قوم برگزيده يكى ديگر از عوامل اصلى تضاد و تنفر غير يهوديان از يهوديان است كه‏ همواره در متون اعتقادى آنان يافت مى‏شود.
يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفى مى‏دانند كه در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بين النهرين سكنى داشتند و سپس به سرزمين كنعان مهاجرت كردند.
نسل‏هاى بعد به مصر كوچيدند.در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگى مشقت‏ بارى يافتند.در حوالى سال 1350 پيش از ميلاد،موسى عليه السلام دين خود را اعلام كرد كه برخلاف اديان بين النهرين و مصر و كنعان بر بنياد پرستش خداى يگانه استوار بود؛و در مهاجرتى معروف،ايشان را به سرزمين كنعان انتقال داد.بطور كامل در كنعان استقرار يافتند و در سالهاى پايانى هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت‏ خويش را در اين منطقه به پا كردند.[...]در آغاز عبرانى ناميده مى‏شدند و سپس‏ بنى اسرائيل،تنها از دوران تبعيد گروهى از بزرگان‏شان در بابل (539-598 پيش از ميلاد) به يهودى شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند. آقاى عبد الله شهبازى در ادامه تاريخچه قوم يهود مى‏گويد: يهودا نماد دورويى و خدعه در ميان پسران يعقوب است.از سويى در ماجراى توطئه‏ برادران عليه جان يوسف نقش اصلى را به دست دارد.و از سوى ديگر در نزد يعقوب، ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه مى‏دهد.
او با اين خدعه،سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواى قوم بنى اسرائيل مى‏شود. شايد تبيين تفاوت و تمايز ميان بنى اسرائيل و يهودا،ظاهرا در راستاى هدف اين مقال‏ نگنجد،ولى براى بحث نژادگرايى يهوديان و تأثيرات ارثى متعاقب آن بسيار لازم است.شايد هم‏ بسيار لازم باشد كه بدانيم«در قرآن كريم نيز،ميان واژه‏هاى بنى اسرائيل و يهود تفاوتى محسوس‏ مى‏توان ديد.در قرآن،بنى اسرائيل به قوم پيامبرانى چون موسى عليه السلام اطلاق مى‏شود.» بدين‏ معنا كه رنگ و صبغه دينى در معرفى اين قوم بسيار محسوس است و در مقابل«يهوديان به شدت‏ ناسپاس و حريص بر دنيا،ربطى به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب‏ ندارند»  .كه لعن و نفرين خداوند بواسطه طغيانشان نصيب مى‏گردد و عاقبت به عنوان حزب‏ شيطان معرفى مى‏شوند  در واقع همين يهوديان بودند كه«هفتاد پيغمبر در اول روز بكشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف كنند و ايشان را از قتل بازدارند و در آخر روز ايشان را نيز بكشتند.» يهوديان آغازگر انحراف به سمت دنيا و تمنيات دنيوى در رسالت راستين حضرت موسى‏ بودند و به همين دليل قوميت را به جاى دين و اعتقاد،محوريت بخشيدند.و پيامبران راستين‏ خداوند را نه به عنوان هدايتگر بلكه به عنوان پادشاهان و نماد قدرت و شوكت خويش‏ مى‏شمردند. و يقينا محدوده حكومتى يك پادشاه عليرغم يك پيامبر كه امتى را در بردارد،به‏ يك ملت و به معناى دقيق آن در يهوديت به قوم محدود مى‏شود.و آنچه اصالت مى‏يابد قوم يهود است و نه دين يهودى؛و يهودى آن است كه مادرش،يهودى باشد و نه اعتقادى لزوما به دين‏ يهوديت داشته باشد.و طبق نظر جاكوب كلاتكين  «براى اينكه كسى جزء ملت يهود به شمار آيد،لازم نيست به دين يهوديت يا مفاهيم معنوى آن معتقد باشد»  و اتفاقا اگر زمانى متوجه‏ شديم كه چرا يهوديان به تبليغ دين خود نمى‏پردازند،بايد به نكته‏اى كه گذشت،توجه نمود. و اما اين مسير انحرافى از كجا شروع مى‏شود و مايه تقويت فكرى آن از كجاست؟در اين مورد بسيارى از محققين،متون اعتقادى را مستمسك بسيار خوبى براى تحقق اين نيات مى‏دانند كه‏ فهرست‏وار بعضى از آنها را در عهد عتيق مرور مى‏كنيم.تا دريابيم كه چگونه انديشه قوم و يا ملت‏ برگزيده مسير عملى خود را پيموده است.
1-«شما منحصرا به خداوند،خدايتان تعلق داريد و او شما را از ميان قومهاى روى زمين‏ برگزيده است تا قوم خاص او باشيد.»     2-«خداوند امروز طبق وعده‏اش اعلام فرموده است كه شما قوم خاص او هستيد و بايد تمامى‏ قوانين او را اطاعت كنيد»
3-«او از بين تمام مردم روى زمين شما را انتخاب كرده است تا برگزيدگان او باشيد.شما كوچكترين قوم روى زمين بوديد.پس او شما را بسبب اينكه قومى بزرگتر از ساير قومها بوديد برنگزيد و محبت نكرد.بلكه به اين دليل كه شما را دوست داشت و مى‏خواست عهد خود را كه با پدرانتان بسته بود بجا آورد.به همين دليل است كه او را شما را با چنين قدرت و معجزات عجيب و بزرگى از بردگى در مصر رهانيد»
 4-«از ميان همه اقوام،شما قوم خاص من خواهيد بود،هر چند سراسر جهان مال من است.اما شما براى من ملتى مقدس خواهيد بود و چون كاهنان مرا خدمت خواهيد كرد.»
فرازهاى مذكور از عهد عتيق دست آويزهاى مناسبى براى يهوديان بود تا برگزيدگى نژادى را بر برگزيدگى ايمانى اولويت داده،اهداف دنيوى خود را پيجويى نمايند.و بدين وسيله ملى‏گرايى‏ در دين يهوديت را پى‏ريزى كرده نژاد را مايه تفاخر بر ديگران بدانند.و با استفاده از دستمايه‏هاى‏ توراتى نظريات صريح و آشكارى از برگزيدگى اين قوم عنوان نمايند كه نمونه‏هاى آن را مى‏توان‏ در انديشه ناهوم سوكولف  ديد كه در اين مورد مى‏گويد:«در ميان ملل متمدن،يهوديان بى‏گمان‏ خالص‏ترين نژادند»  و يا در كلام الى ويزل  به اين نيت درونى يهوديان پى برد كه يهودى را از هر كس ديگرى به‏ انسانيت نزديكتر مى‏داند  و يا در لسان خاخام آيزنبرگ  :«انسان هر چه يهوديتر باشد انسانتر است.» همين مفهوم و تعبير را مى‏توان در اثر موسى هس  با ايده‏هاى نژاد يهودى خالص‏ دريافت. موشه دايان  نيز با اين مفهوم،سخنى دارد كه شنيدنى است.وى مى‏گويد: اگر كتاب كتاب‏ها يعنى توراتى هست؛و اگر قوم مقدسى هست؛سرزمين مقدسى نيز بايد باشد. در واقع شايد نتوان بهتر از اين اظهارات يافت كه چگونه دين ابزار مطامع سياسى شده است.
ويل دورانت در تاريخ تمدن،ملى گرايى را به عنوان نغمه‏اى مى‏داند كه به سرود نفرت عليه‏ يهوديان افزوده شد. همچنين«پروفسور كريستيان لاسن نخستين كسى بود كه در 1847 سامى نژادان را از بسيارى جنبه‏ها از نژاد آريا و ديگر نژادها بركنار شمرد»  و نظرات مشخصى‏ نسبت به اين نژاد عنوان كرد كه عمدتا عكس العمل طبيعى كسانى است كه با داعيه‏هاى قوم‏ برگزيده روبرو هستند.وى اين نژاد را اين گونه معرفى مى‏كند:
از نظر مذهب انحصار طلب و گريزان از معاشرت،از نظر شعر و ادب طرفدار غزلسرايى‏ و آثار غنايى،از نظر ويژگى‏هاى روانى،دستخوش عواطف و احساسات،و از نظر اجتماعى،نافذ و محيط شناس و در كار بازرگانى هوشيار و غير قابل رقابت. رابرت فيورليخت در خصوص برگزيدگى قوم يهود مى‏گويد كه اين اعتقاد«به منظور توجيه‏ وجودشان به عنوان ملتى واحد و الهى كردن فتوحاتشان و به زانو در آوردن ملت‏هاى غير برگزيده‏ به كار گرفته شده است.» سومبارت نيز اين جدايى ميان يهوديان و اقوام ديگر را در ادعاى يهوديان به برگزيدگى خود مى‏داند كه نهايتا موجب تنفر از آنان شده و زمينه لازم براى فريب غير يهودى و چيرگى بر آن را فراهم مى‏نمايد  كه البته تبعات منفى فراوانى را دامنگير يهوديان كرده است.و بسيارى همچون‏ اسرائيل شاهاك بر آن تصريح دارند كه اسطوره نوين نژاد يهودى مهمترين نشانه ظاهرى و مشخصه يهود ستيزى نوين است  و يا مردخاى كاپلان«ايده ملت برگزيده را نوعى خودپسندى و عشق به خود تلقى كرده و معتقد است اين ايده يك ايده كثيف و نژادپرستانه است.» و در تاريخ‏ شاهد آن هستيم كه موجبات محدوديت براى يهوديان را فراهم نموده است.
عليرغم اين محدوديت،يهوديان موجوديت خود را با توجه به احكام صريح خود،حفظ كرده‏ و استمرار مى‏بخشيدند.بنا بر نظر صدوقيان«يهوديان بايد همرنگ مردم دنيا شوند». در حاليكه«هرگز در ملل و اقوام ديگر حل نخواهند شد و هرگز هم آداب و خلقيات غريبه‏ها را نخواهند پذيرفت.يك نفر يهودى،در هر موقعيتى يهودى باقى خواهد ماند»  منتهى با بكارگيرى سلاح نفاق همچون دوره‏اى از تاريخ يهود در اسپانيا كه بسيارى از آنان در ظاهر به دين‏ مسيحيت گرويدند ولى همچنان بر آداب و عقايد خود در قرن پانزده استوار ماندند و به همين‏ دليل لقب مارانوس  يا دروغين كيش را بر خود ضرب كردند. يهوديان عليرغم فشارهاى موجود با رفتار منافقانه خود توانستند در جوامع غير يهودى‏ خود را حفظ كنند و حتى در بسيارى از موارد از آميزش با اقوام ديگر پرهيز نمايند.هنگام‏ تشكيل حكومت جعلى خود نيز،قانونى را در سال 1953 به تصويب رساندند كه ازدواج بين‏ يهوديان و غير يهوديان  را با استناد به فرازهايى از عهد عتيق ممنوع ساختند.
گتو
«بر اساس فرهنگهاى انگليسى،واژه گتو به احتمال زياد از ريشه ايتاليايى‏BORGHETTO،مصغر BORGO،است،به معناى محله يا كوى در يك شهر.اين كلمه در انگليسى‏BOROUGHاست.كاربرد آن به مرور زمان متحول شده و سرانجام به محله‏هاى يهودى نشين كشورهاى اروپايى اختصاص‏ يافت.» همچنين در باب معنى اين واژه گفته شده كه مشتق از نام يك كارخانه ريخته گرى در ايتاليا است كه براى اولين بار در سال 1516 در منطقه ونتين براى تمركز يهوديان در نظر گرفته شد. ويل دورانت در باب علل پيدايى گتوها معتقد است كه«ونيز مدت‏هاى دراز پناهگاه خوبى‏ براى يهوديان بود.چند بار اقداماتى براى اخراج يهوديان از آن شهر بعمل آمد (1487-1395) ، اما مجلس سناى ونيز به عنوان خدمتگزاران موثر تجارت و ماليه كشور از ايشان جانبدارى‏ مى‏كرد.قسمت عمده تجارت صادراتى و نيز به دست بازرگانان يهودى انجام مى‏شد،و همچنين‏ ايشان در وارد كردن پشم و ابريشم از اسپانيا و ادويه و مرواريد از هندوستان سهم بسزايى‏ داشتند.يهوديان ونيز به اختيار خود محله‏اى را كه به تبعيت از نام ايشان«جودكا»خوانده مى‏شد.
اشغال كرده بودند.در سال 1516 سناى ونيز پس از شور با سران قوم يهود مقرر ساخت كه عموم‏ يهوديان،به جز عده معدودى كه اجازه مخصوص داشتند،در قسمتى از شهر كه به نام گتو خوانده‏ شد،سكنا گزينند؛و ظاهرا اين نام از واژه ايتاليايى گتو (كارخانه ريخته گرى) آمده است.زيرا در آن محله يك چنين كارخانه‏اى وجود داشت.» شمار زيادى از محققين معتقدند كه اين محله‏هاى يهودى نشين با اختيار خود يهوديان‏ انتخاب مى‏شد  و آن طور كه عده‏اى تبليغ مى‏كنند،يهوديان مجبور به سكونت در آن مناطق‏ نبوده‏اند.
در واقع يهوديان با تمركز در محله‏هاى يهودى نشين،جدايى خود از ديگران را به وضوح‏ نشان مى‏دادند و اينكه نمى‏توانند آشكارا با كسانى زندگى كنند كه خود را از آنها برتر دانسته و آداب و رسوم خاص دارند.ضمن آنكه غير يهوديان به واسطه بيگانه بودن،نمى‏توانستند از فعاليت يهوديان در اين محله‏ها آگاه شوند.در همين خصوص و عليرغم تصور قالبى كه وجود دارد،آقاى شهبازى نويسنده كتاب«زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران»نيز معتقد است كه گتوها ضامن بقاى يهوديان و منافع آنها بوده،ضمن آنكه بعدها حربه‏اى براى‏ مظلوم نمايى مى‏شود.
ايشان در اين خصوص مى‏نويسد: چنين است داستان گتوها؛محلاتى كه داوطلبانه و براى حفظ ساختار و اسرار درونى‏ خود در آن زيستند و با سماجت،به رغم تمايل و گاه حتى بدگمانى و فشار جوامع‏ ميزبان،حاضر به ترك آن نشدند و آنگاه كه اين گتوها فرو پاشيد،داستان آن را به‏ پرچم مظلوميت خويش و لعن ميزبانان بدل ساختند. مويد اين مفهوم،اعتراف يهوديان مبنى بر جارى بودن زندگى با تمام نيازهاى ضرورى در اين محله‏ها بود.يهوديان اگر چه سعى دارند كه زندگى در اين محله‏ها را غير قابل تحمل و تحميلى‏ و سخت جلوه دهند ولى خود معترف هستند كه هر گتو يك كنيسه داشت جهت برگزارى مراسم‏ و جشن‏هاى سالانه يهوديان (همچون پوريم) كه حتى با برپايى مراسم شادمانى و نمايش،و با لعنت بر غير يهوديانى همچون هامان اين روزها را بزرگ مى‏داشتند  در اين محله‏ها با ذكر تمام‏ تضييقاتى كه مدعى بودند ولى آموزش در جريان بود و حتى مدعى هستند كه يهوديان گتو صد در صد با سواد بودند.و اين در مورد دختران نيز صادق بود.چرا كه بچه‏ها در سن 3 يا 4 سالگى‏ پس از باز كردن زبان تحويل معلم كنيسه مى‏شدند. هر كنيسه در گتو محل عبادت،مشورت و حل اختلافات بود ضمن آنكه شريان زندگى را در دست داشت. در واقع يهوديان با تمركز در اين محله‏ها،موجوديت اعتقادى،نژادى،فرهنگى و اخلاقى خود را حفظ مى‏كردند و حتى اجازه نفوذ به ديگران در اين گتوها را نمى‏دادند و در روزهاى خاصى نيز بيرون از آن رفت و آمد نمى‏كردند و شب‏ها نيز آنرا مى‏بستند. يعنى يك‏ جامعه كوچك محافظت شده و مقاوم در برابر كسانيكه بيگانه پنداشته مى‏شوند و به همين دليل‏ بايد از آنها دورى جست.
با تمام اين تفاصيل در برترى نژادى و برگزيدگى قومى و عليرغم تمام مساعى بكار گرفته شده‏ از سوى يهوديان جهت القاى اين شبهه كه نژاد يهود اصالت ذاتى داشته و همين،دليل برگزيدگى‏ آن است و بايد جدا از ديگران و جداى از سرنوشت ديگران زندگى كرده و تصميم بگيرد،عده‏اى از ميان خودشان نظراتى متفاوت ارائه كرده‏اند.از جمله رافائل پاتاى،مدير تحقيقات انستيتو تئودر هرتصل كه مى‏گويد: يافته‏هاى مردم شناسى نشان مى‏دهد كه برخلاف نظريه شايع،چيزى به نام نژاد يهود وجود ندارد.بررسى درباره يهوديان از مناطق مختلف جهان مسلم مى‏دارد كه‏ اينان از نظر ويژگى‏هاى جسمانى-قامت،وزن،رنگ پوست،بافت و رنگ مو،رنگ‏ چشم،دنباله جمجمه،دنباله چهره،گروه خون و جز آن-شديدا با هم فرق دارند. و به همين دلايل«استوار كردن صهيونيسم بر ايده مردم يهود،از نظر خاخام هيرش يك‏ ارتداد محسوب مى‏شود.» يقينا يك چنين سوء استفاده‏اى از واژه ملت براى دين يهود جهت تحقق صهيونيسم،مجمع‏ عمومى سازمان ملل را به عنوان مظهر اراده جهانى واداشت تا با 72 رأى موافق،35 رأى مخالف و 32 رأى ممتنع قطعنامه برابرى صهيونيسم با نژادپرستى را در 10 نوامبر 1975 به تصويب‏ برساند. اگر چه حييم هرتزوگ از آن پس،سازمان ملل متحد را در مسير تبديل شدن به مركز جهانى يهود ستيزى ارزيابى كرد. ولى بهرحال دريافت اين حقيقت براى جهانيان لازم است كه‏ براى مقابله با يهود ستيزى بايد همزمان با نژادپرستى يهودى مبارزه نمود.
د:خون براى فطير مقدس
  BLOOD IBLEواژه‏اى آشنا در منظر محققين يهود ستيز و به معناى«تهمت خون»است.
اين اتهام در طول تاريخ حضور يهوديان در اروپا و سپس ديگر مناطق دنيا،همواره به عنوان‏ يكى از عوامل اصلى ضديت با يهوديان مطرح بوده است.
يهوديان در يكى از اعياد خود به نام عيد فطير كه از روز نودزهم ماه نيسان شروع مى‏شود،به‏ مدت يكهفته از خوردن نان مايه‏دار نهى مى‏شوند. اين نان ماتزو  يا فطير ناميده مى‏شود.كه در تهيه آن از خون كودكان غير يهودى استفاده مى‏گردد. اين اتهام از دوران قرون وسطى تا قرن بيستم گسترانيده شده و در دوران معاصر نيز هر چند وقت يكبار شاهد مطرح شدن آن هستيم.عده‏اى معتقدند كه«اين اتهام براى اولين بار به قضيه‏ ويليام نروژ بر مى‏گردد كه در سال 1144 رخ داد.و تعدادى از يهوديان در پى پذيرش اين گناه‏ شكنجه شدند.و بسيارى از آنان نيز در نهايت قتل عام شدند.اين موضوع در ادبيات انگليسى هم‏ وارد شد و داستان‏هاى كانتربرى از نمونه‏هاى برجسته آن است.» نمونه‏هاى بارزى از اين اتهام را مى‏توان در سال 1840 در دمشق و رودس به هنگام برپايى‏ مراسم عيد پسح مشاهده كرد كه بنابر نظر ناهوم سوكوف در هفتم فوريه همان سال يك كشيش‏ كاتوليك به نام پدر توماس در يكى از محله‏هاى شهر دمشق كه وى در آنجا سكونت داشت ناپديد شد.از آنجا كه اين كشيش كاتوليك آخرين بار در نزديكى آرايشگاه يك فرد يهودى ديده شده‏ بود،اين آرايشگر دستگير،بازجويى و شكنجه شد.اين يهودى كه تاب تحمل شكنجه را نداشت‏ چند تن از يهوديان سرشناس را به كشتن پدر توماس متهم كرد...در پى اين اتهام،بسيارى از يهوديان بازداشت زندانى و براى اقرار به گناه به شدت شكنجه شدند.يهوديان در تلاش براى‏ پايان بخشيدن به اين رفتار هولناك،به محمد على پاشاى مصر متوسل شدند.و او نيز دستورات‏ اكيدى در اين باره صادر كرد.در اواخر همان سال يهوديان دوباره به ربودن يك پسر بچه متهم‏ شدند. نمونه ديگر«اتهام قتل يك كودك غير يهودى به مندل بيليس  در سال 1911 در روسيه‏ است.كه نهايتا منجر به زندانى شدن وى گشت»  به طور كلى مواجهه يهوديان و مورخين وابسته به آنان،پيرامون تهمت خون،نفى كل قضيه و بر شمردن آن به عنوان يك توطئه عليه يهوديت است.آنها بطرق مختلف بر آن هستند كه همواره‏ اين موضوع را به عنوان يك اتهام مطرح نمايند و بعضا شبهاتى ايجاد كنند كه«مثلا تصور نوشيدن شراب سفيد رنگ در ايام خاص توسط يهوديان،تصور نوشيدن خون مسيحيان را به‏ اشتباه،ايجاد كرده است.» عده‏اى«معتقدند كه اتهام خون در ميان تمام عناصر ادبيات ضد يهودى ويران كننده‏ترين‏ اتهام است».  و بشدت از اين موضوع متعجب هستند كه چگونه يك موضوعى با اين وسعت از قرون وسطى تاكنون همچنان مطرح است و يهوديان همواره در پى انكار آن هستند.
گستردگى و اهميت اين موضوع به آن حد است كه ويل دورانت در تاريخ تمدن از آن به عنوان‏ يك مصيبت بزرگ براى يهوديان ياد مى‏كند و مى‏گويد: گر چه مى‏بايست مسيحيان اعتقاد داشته باشند كه كشيش هنگام انجام دادن مراسم‏ دينى قرص نان را تبديل به جسم و خون مسيح مى‏سازد،اما برخى از مسيحيان‏ مانند لالردها،نسبت به اين امر مشكوك بودند.رواج داستان‏هايى راجع به نان‏ مقدس و خون آمدن از آن،بر اثر زخم كارد يا خراش نوك سنجاق،موجب تحكيم‏ اين اعتقاد مى‏شد،و چه كسى جرئت مى‏كرد،به چنين عمل مهيبى دست بزند مگر يك يهودى؟  حبيب لوى نيز در كتاب«تاريخ يهود ايران»عليرغم انبوه نمونه‏ها،بدون اندك استدلال و استنادى همچون ساير محققين يهودى در مقام انكار اين موضوع بر مى‏آيد و ريشه طرح اين‏ مسائل را در محبوبيت‏[!]يهوديان در نزد مسلمانان در يك نمونه واقع شده در تبريز مى‏داند كه‏ مسيحيان با حسادت و رقابتى كه با يهوديان داشته‏اند،اين اتهام را وارد نموده‏اند. آبا ابان نيز در كتاب خود بدون ارائه بيان مستدلى به بيان شرح اين موضوع مى‏پردازد و اشاعه آن را از عوامل يهودستيزى مى‏داند و مى‏گويد: يكى از علل عمده عود روحيه ضديت با يهود تهمت بى‏معنى گرفتن خون مسيحيان‏ براى نان فطير بود تهمتى ناروا و دروغ كه از روزگاران قديم در بين ملت‏ها شايع‏ شده و هنوز خودنمايى مى‏كرد. جالب اينكه آبا ابان بدون ذكر اينكه چه دليلى باعث طرح اين موضوع در اين گستره تاريخى‏ شده،با بى‏منطقى بارز ادامه مى‏دهد كه«مسيحيان سفيه و نادان مى‏گفتند،يهودى‏ها براى‏ مراسم مذهبى عيد فسح بخون مسيحيان احتياج دارند،با اين جهت در شب عيد،مسيحيان را مى‏كشتند تا خون آنها را در خمير مايه نان فطير مخلوط كنند.» اگر چه يهوديان موفق به اخذ اعلاميه پاپ اينوسنت چهارم در باطل اعلام كردن تهمت‏ ريختن خون مسيحيان در فطير توسط يهوديان شدند. ولى خود نيز تعجب مى‏كنند كه چرا هنوز سوزاندن تلمود تا قرن هجدهم ادامه داشته است.و تاكنون نيز اين سؤال را در ذهن آگاهان‏ بدون پاسخ گذاشته‏اند كه چگونه با اين حجم گزارشات و اخبار از يك چنين موضوعى باز مى‏توان‏ آن را بدون ارائه دليل منكر شد.آقاى شمس الدين رحمانى در موخره خود بر كتابى كه پيرامون‏ همين موضوع به نگارش در آمده است،  اين سوال را اين گونه بررسى مى‏كند كه به راستى چگونه‏ مى‏توان يك واقعه مشخص را در مدتى طولانى-از قرن 12 ميلادى تا امروز-و در سطحى وسيع- از اروپا و خاورميانه تا آسيا-شايعه و اتهام ناميد.واقعا مردم كشورهاى مختلف با اعتقادات و مذاهب گوناگون،چرا اين گونه-يكسان-خشمگين و انتقامجو،اين اتهامات را مى‏پذيرند و نسبت‏ به متهم اين گونه عكس العمل نشان مى‏دهند؟چرا همين مردم كه با يهود اين گونه رفتار مى‏كنند با ديگر اقليت‏ها چنين برخوردى ندارند؟در واقع يا بايد بپذيريم همه دنيا در طول قرون و اعصار، انسانهايى نادان و وحشى و خونخوار بوده‏اند و يهوديان مظلوم و بيگناه قربانى بدويت همه‏ بشريت شده‏اند و يا باور كنيم كه واقعا چنين حادثه‏اى رخ مى‏داد و از چشم مردم پنهان نمى‏ماند.
كما اينكه برخى از محققان هم به وجود چنين شيوه‏اى اقرار دارند.»  تحقيقات خود يهوديان نيز بر تقويت يك چنين نظرى كمك مى‏نمايد و نمونه‏اى از آن را مى‏توان در خلاصه كرونولوژى يهودستيزى از انتشارات معتبر كتر پابليشينگ هاوس در بيت المقدس در سال 1974 مشاهده كرد. اين منبع بسيار معتبر-از نظر يهوديان-كه دستى در تهيه دايرة المعارف معروف يهود  دارد،در 158 بند به گاهشمار يهود ستيزى از 3 قرن قبل از ميلاد تا 1970 مى‏پردازد كه 12 بند آن مربوط به اتهام خون است.و حتى آبا ابان تا سال 1840 پانزده مورد از چنين اتهامى عليه يهوديان را در شهرهاى رومانى،لهستان،روسيه،ايتاليا و آلمان‏ ذكر مى‏كند. و باز هم طرح اين سوال كه چگونه با ذكر اين حجم از اين اتهام به عنوان ريشه يهود ستيزى،باز هم عده‏اى اصرار بر انكار آن دارند و يا حداقل مستدلا در صدد پاسخگويى به آن نيستند؟
نویسنده:علی اکبر رائفی پور
 

کلید واژه های مطلب: یهودستیزی1   shia   muslim   

نظرات

فقط اعضای سایت قادر به استفاده از بخش نظرات هستند.